شخشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شخشیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) شخیدن . (شرفنامه ٔ منیری ). لخشیدن . لغزیدن . (برهان ) (سروری ). سُرخوردن . زلت . فرولغزیدن . لیزیدن . لیز خوردن . (یادداشت مؤلف ). متمایل شدن به جانبی . فروخیزیدن بود: گویند بشخشید؛ یعنی بخیزید. (لغت فرس اسدی ) : یکی بهره را بر سه بهرست بخش تو هم بر سه بهر ایچ برتر مشخش . ابوشکور. ◄ از جای افتادن . (برهان ). از جای فروخزیدن و به سین مهمله نیز آمده است . (سروری ). فروخزیدن از نشستگاه خویش . (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی ). از نشستنگاه خویشتن فروخزیدن . (یادداشت مؤلف ) : گلیمی که خواهد ربودنش باد ز گردن بشخشد هم از بامداد. ابوشکور. قول فلان و فلان ترا نکند سود گرت بشخشد قدم ز پایه ٔ ایمان . ابوشکور. از من افتادنست و شخشیدن از تو بخشودنست و بخشیدن . سنایی .