شخش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شخش . [ ش ُ خ َ ] (اِ) نام مرغی است کوچک و خوش آواز. (برهان ). در لغت فرس اسدی شخیش و شَخِش به معنی مرغک کوچک خوش آواز : گرگ را کی رسد صلابت شیر باز را کی رسد نهیب شخش . رودکی .
شخش . [ ش َ ] (اِمص ) اسم است از شخیدن . لخشیدن که پای از زمین جدا شدن باشد. (برهان ). لغزیدن . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). سُریدن . افتادن . (آنندراج ). افتادن . (برهان ) (از انجمن آرا). افتادگی بجای . (فرهنگ رشیدی ) : سمندش چنان بسپرد قله ها که یک زره نبود ورا شخش و لخش . فخری . ◄ فروخیزیدن بود. گویند: بشخشید؛ یعنی بخزید. (لغت فرس اسدی ). خزیدن . (برهان ). خزیدگی . (رشیدی ) (آنندراج ). فروتر خزیدن . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ (ص ) کهنه بود چون پوستین و جامه و غیر اینها. (لغت فرس اسدی ). جامه و لباس و پوستین کهنه . (برهان ) (از سروری ).پوستین و جامه ٔ کهنه . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) : به پنج مرد یکی شخش پوستین برتان به پنج کودک نیمی گلیم پوشیدن . ابوالعباس . ◄ (اِ) نام مرغی است . (از برهان ) (از سروری ). رشیدی به کسر خاء ضبط کرده و گوید مرغی است کوچک خوش آواز که شخیش نیز گویند. سخش .
شخش . [ ش َ ] (ع اِ) ریزهای یرمع و آن سنگی است نرم از ابن القطاع . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).