شخولیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شخولیدن . [ ش َ/ ش ِ دَ ] (مص ) شخلیدن . شخیلیدن . شپیلیدن . (سروری ).بشخلیدن . بشخولیدن . سوت زدن . سوت کشیدن . صفیر زدن . (برهان ). هشتک انداختن (در تداول مردم قزوین ). صفیر زدن هنگام آب خوردن اسب . (ناظم الاطباء) : می شخولیدند هر دم آن نفر بهر اسبان که هلا زین آب خور. مولوی . آن شخولیدن به کره میرسید سر همی برداشت وز خود میرمید. مولوی . گفت کره می شخولند این گروه ز اتفاق بانگشان دارم شکوه . مولوی . مَکو و مُکاء؛ شخولیدن به دهن . (منتهی الارب ). ◄ فریاد و بانگ و نعره کردن . (برهان ). بانگ و فریاد کردن .نعره زدن . ناله و فغان و زاری نمودن . (ناظم الاطباء): تو دعا را سخت گیر و میشخول عاقبت برهاندت از دست غول . مولوی . ◄ به ناخن کندن . (برهان ). شخودن . ◄ پژمرده شدن . (برهان ). پژمریدن . (سروری ). ◄ خطای جزئی بر کسی گرفتن و سرزنش نمودن . ◄ غریدن رعد و تندر. ◄ دریافتن و ادراک کردن غیرکامل و ناتمام . (ناظم الاطباء). سه معنی اخیر از ناظم الاطباء است و در منابع دیگر که در دسترس بود نیامده است .