شخیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ دَ) (مص ل.) شعله کشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ دَ) (مص ل.) شعله کشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شخیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) ظاهراً مصحف شخلیدن و مقلوب لخشیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). و نیزمصحف شخشیدن باشد. لغزیدن و فروافتادن از جایی . (برهان ). شخشیدن . بیهقی در تاج المصادر در ترجمه ٔ ذریر گوید: بشخیدن چشم در سر. ◄ وانگریستن و امعان نظر کردن . (ناظم الاطباء). ◄ با تندی و درشتی و ترشرویی نگریستن . ◄ پژمرده شدن . ناتوان و سست و ضعیف گشتن . شخولیدن . ◄ به حال آمدن پس از افتادن . ◄ نگاه داشتن خود را هنگام غلطیدن . (ناظم الاطباء). ◄ صورتی است از چخیدن به معنی ستیزه کردن : هر آن تخمی که دهقانی بکارد زمین و آسمان آرد شخیدن . ناصرخسرو.