شدآمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شدآمد. [ ش ُ م َ ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) معاشرت . آمد و شد. رفت و آمد. آمد و رفت . مراوده . (یادداشت مؤلف ) : شدآمدش بینم سوی زرگران هماره ستوهند از او دیگران . ابوشکور. شدآمد بیفزود نزدیک اوی برآمیخت با جان تاریک اوی . فردوسی . سواران شدآمد فزون ساختند یلان از کمینها برون تاختند. اسدی . در هر خانه ای که ره یابند در شدآمد بسان سیمابند. سنایی . پای شدآمد به سر انداخته جان به تماشا نظر انداخته . نظامی . شدآمد بقدر زمان کی کنم زمان را کجا پی نهم پی کنم . نظامی . چون ملکان عزم شدآمد کنند نقل بنه پیشتر از خود کنند. نظامی . ◄ رسم و رواج . (آنندراج ).