شدنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شدنی . [ ش ُ دَ ] (ص لیاقت ) قابل شدن . ممکن . عملی . میسور. میسر. مقدور. آنچه تواند بود. آنکه تواند شد. (یادداشت مؤلف ). ممکن . کردنی . عملی و هر چیز که لایق و قابل اجراباشد. (ناظم الاطباء): این کار شدنی است ؛ امکان انجام شدن دارد. ◄ آنچه وقوع آن حتم و ضروری است . که شدن آن ضروری است . (یادداشت مؤلف ). مقدر. ♦ این کار شدنی است ؛ وقوع آن مسلم است . ♦ این کار ناشدنی است ؛ وقوع آن ناممکن است . ♦ امثال : شدنی شد دگر چه خواهد شد. شدنی میشود و غصه به ما میماند. (یادداشت مؤلف ).