شدید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شدید. [ ش َ ] (اِخ ) شدیدبن قیس محدث است . (منتهی الارب ). ◄ لقب ابوبکر هفتمین از امرای بنی حفص . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ابوبکر شدید شود. ◄ نام مولای ابوبکر. (منتهی الارب ). ◄ ... ابن عادبن عملاق بن لادبن سام بن نوح . (حبیب السیر). رجوع به شدادبن عاد شود.
شدید. [ ش َ ] (ع ص ) دلاور. ◄ توانا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، شِداد، اشدّاء. (اقرب الموارد). ◄ بخیل . ◄ سخت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ♦ شدیدالحنزوانه ؛ کنایه است از تکبر و عظمت . (از اقرب الموارد). ♦ شدیدأدید ؛ از اتباع . (مهذب الاسماء). ♦ شدیدالشکیمة ؛ سخت لگام . سختگیر و متعصّب : شدیدالشکیمة فی الدین وثیق العزیمة فی اطاعة اﷲ رب العالمین . (تاریخ یهقی ص ٣٠٠). ♦ شدیدالعمل ؛ سختگیر. دشوارگیر: عین الدوله مردی شدیدالعمل بود. (یادداشت مؤلف ). ♦ شدیدالعذاب ؛ سخت عذاب : ... و ان اﷲ شدیدالعذاب ؛ و آنکه خدا سخت عقوبت است . (قرآن ١٦٥/٢). ♦ شدیدالقسوة ؛ سخت سنگدل . ♦ شدیدالقوی ؛ سخت نیرو : علمه شدیدالقوی ؛ آموخت او را سخت نیرو و قوی . (قرآن ٥/٥٢). ♦ شدیدالعقاب ؛ سخت عقوبت : و اعلموا ان اﷲ شدیدالعقاب ؛ و بدانید که خدا سخت عقوبت است . (قرآن ١٩٦/٢). ♦ شدیداللحن ؛ تند و زننده، آبدار: یادداشتی شدیداللحن ؛ تند و درشت . ♦ شدیدالکاهل ؛ بلندجانب . صاحب شوکت . ◄ (اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ). اسد. (اقرب الموارد).