شرزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرزه . [ ش َ زَ / زِ ] (ص ) خشمگین . (برهان ). تند و تیز و خشمگین و غضبناک . (ناظم الاطباء). خشمگین و برهنه دندان . (صحاح الفرس ). خشمناک بود و از اینجا گویند شیر شرزه . (فرهنگ خطی ). خشمگین و پرقوت و بسیارنیرو بود و اطلاق این لفظ به غیر از شیر و پلنگ بر سبع و دد دیگر واقع نشده است . (از جهانگیری ). برهنه دندان و صاحب قوت و زورمند. این لغت را به غیر از شیر و پلنگ بر سبع دیگر اطلاق نکرده اند و صاحب مؤید الفضلاء گوید: شرزه درنده ای است غالب تر از شیر. (برهان ). شیر خشمناک و برهنه دندان و بر پلنگ نیز اطلاق کنند. (انجمن آرا). در بهار عجم نوشته که : شرزه مطلق حیوان قوی و مهیب و تخصیص خشمناک و برهنه دندان چنانکه در سروری و رشیدی و تخصیص صاحب برهان که درنده ای است غالب تر از شیر چنانچه از مؤید الفضلاء نقل کرده و تخصیص صاحب جهانگیری که این لفظ را جز بر شیر و پلنگ اطلاق نکنند همه بیجاست . (آنندراج ). درنده . (ناظم الاطباء). خشمناک و مهیب و سهمناک و این لفظ اکثر در صفت شیر و پلنگ واقع شود. (غیاث اللغات ). در شواهد ذیل شرزه را صفت شیر و یوز و پلنگ و هیون و اسب و پیل آورده اند : ز شیری که باشد شکارش پلنگ چه زاید بجز شیر شرزه به جنگ . فردوسی . خروشید و بار عروسان ببست ابر پشت شرزه هیونان مست . فردوسی . کنون من شوم سوی برزو بجنگ تو شو سوی هومان چو شرزه پلنگ . فردوسی . وز دگر سو درآمدند بکار شرزه یوزان چوشیر شرزه ٔ نر. فرخی . شیران فکنی شرزه و پیلان فکنی مست شیران به خدنگ افکنی و پیل به زوبین . فرخی . از عدل او آرام یابد همی با شیر شرزه اشتر اندر عطن . فرخی . ای جهان آرای شاهی کز تو خواهد روز رزم پیل آشفته امان و شیر شرزه زینهار. فرخی . روز پیکار و روز کردن کار بستدندی ز شیر شرزه شکار. عنصری . گرازی زآن یکی گوشه برون جست ز تندی همچو پیل شرزه ٔ مست . (ویس و رامین ). ای گشته به مال و زور تن غره تازنده چو اسب شرزه و کره . ناصرخسرو. دو شیر شرزه راآوردند و گرسنه ببستند و تاج در میان هر دو شیر نهادند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٧). شیران کامفیروزی سخت شرزه باشند و مکابر. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥٥). شرزه شیری را مانم که بگیرند بدست وین گران بند برین پای مرا اژدرهاست . مسعود سعد. ساخت خواهم به نام تو تیغی از پی جنگ شیر شرزه ٔ نر. مسعود سعد. تقدیر آسمانی شیر شرزه را گرفتار سلسله گرداند. (کلیله و دمنه ). بس کن خاقانیا ز مدحت دونان تا ز مکان جان شیر شرزه نجویی . خاقانی . بیار محرم غار و به مهر صاحب دلق به پیر کشته ٔ غوغا به شیر شرزه ٔ غاب . خاقانی . خود را بر پشت شرزه شیری دید نشسته . (سندبادنامه ص ٢٢١). شیر شرزه چون از حدت ضراوت چنگال به صید یازید بی مقصود بازنگردد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٤). گاه بر ببر ترکتازی کرد گاه با شیر شرزه بازی کرد. نظامی . دلیری کند با من آن نادلیر چو گور گرازنده با شرزه شیر. نظامی . تاج شاهان ز سر بزیر نهند در میان دو شرزه شیر نهند. نظامی . چه خورد شیر شرزه در بن غار باز افتاده راچه قوت بود. سعدی . به کارهای گران مرد کاردیده فرست که شیر شرزه درآرد به زیر خم کمند. سعدی . ◄ سرکش . نافرمان : کسی که از تو نهان کینه دارد اندر دل دلش به طاعت تو شرزه گردد و توسن . عنصری . ◄ کسی که خود را در حالت جنگ یا دفاع قرار دهد و عربده کند. غرنده مانند شیر و دیگر حیوانات . درنده و سبع. خروشان و غران . (ناظم الاطباء). ♦ بشرزه ؛ درندگی . خشمناکی و جنگندگی : و معدن شیران است [ کامیفروز ] چنانکه هیچ جای مانندآن شیران نباشد بشرزه و چیرگی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی صص ١٢٤-١٢٥). ♦ شیر شرزه و شرزه شیر ؛ شیر خشمناک و غرنده و نیرومند. رجوع به شواهد شرزه شود. ۩ دلاور و جنگ آور و نیرومند : گرامی پسر شیر شرزه هجیر بپشت پدر بود با تیغ و تیر. فردوسی . رخسار بحر دیدم کز حلق شرزه شیران گلگونه دادی از خون شاه فلک فعالش . خاقانی . ◄ متغیر. کسی که خود را برای انتقام حاضر کند. (ناظم الاطباء). ◄ پهلوان و شجاع . دلاور. جنگجو. نیرومند و قوی : سواران شرزه برآویختند یکی گرد تیره برانگیختند. فردوسی .