شرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش) [ ع. ] (اِمص.) برای خدا شریک قایل شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش) [ ع. ] (اِمص.) برای خدا شریک قایل شدن.
(شَ رَ) [ ع. ] (اِ.) دام (صید)؛ ج. شُرُک و اشراک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرک . [ ش َ رَ ] (اِ) شرا و حصبه . (ناظم الاطباء). جوششی بود که بسبب خون یا صفرا آمیخته بهم رسد و آن راشرا نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از برهان ) (از آنندراج ). جوششی بود. (غیاث اللغات ).
شرک . [ ش َ / ش ِ ] (اِ) جامه . (ناظم الاطباء). ◄ پارچه ای که در آن دارو بندند. (از انجمن آرا) (از برهان ) (ناظم الاطباء). خرقه ای که دارو در او بندند. (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ سیل را نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ).
شرک .[ ش ِ ] (اِ) آبله و چیچک و جدری . (ناظم الاطباء). نوعی از دمیدگی باشد که به بشره ٔ کودکان برآید و آن رابه تازی جدری گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ زور. (منتهی الارب ).