ششتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ششتر. [ ش ُ ت َ ] (اِخ ) نام شهری در خوزستان . (ناظم الاطباء). شوشتر. تستر. (یادداشت مؤلف ) : زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شد هزارآوای مست اینک به شغل خویشتن در شد. فرخی . دیبا همی بدیع برون آری اندر ضمیر تست مگر ششتر. ناصرخسرو. نام رئیس عالم عادل شود طراز هر حله را که بافته در ششتر سخاش . خاقانی . آخر نه بر سکندر شد تخته پوش عالم بی بار ماند تختش در تخت بار ششتر. خاقانی . برخلق و خلق تو من چون چشم تر گمارم در چشم دل کم از تبت و ششتری ندارم . خاقانی . گفت لبسش گر ز شعر ششتر است اعتناق بی حجابش خوشتر است . مولوی . رجوع به شوشتر شود. ♦ دیبای ششتر ؛ پارچه ٔ ابریشمی که در شوشتر می بافتند : صبا را ندانی ز عطار تبت زمین را ندانی ز دیبای ششتر. ناصرخسرو. ♦ امثال : گنه کرد در بلخ آهنگری به ششتر زدند گردن دیگری . ؟ (امثال و حکم ). ◄ (اِ) پرند و حریر؛ ذکر حال بمناسبت محل : با دو رخ و با دو لب تو مرا ایوان همه چو ششتر است و عسکر. قطران تبریزی . از ششتر سخا چو طراز شرف دهی از عسکر سخن شکرآفرین خوری . خاقانی .