ششدره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ششدره . [ ش َ / ش ِ دَ رَ/ رِ ] (اِ مرکب ) تخته ٔ نرد. ◄ کعبتین . ◄ بازی ششدر. (ناظم الاطباء) : ز سیر هفت مشعبد اسیر ششدره ام ز دست چارمخالف بنای هشت درم . سنایی . نرد جمال باخته با نیکوان دهر وندر فکنده مهره ٔ خوبان به ششدره . سوزنی . گر بود چار شهر خراسان حرم مثال راهش کنون چو ششدره ٔ نرد کرده اند. خاقانی . داو دل و جان نهم به عشقت در ششدره اوفتاد نردم . خاقانی . می درده و مهره نه بتعجیل این ششدره ٔ ستمگران را. خاقانی . برده به چارم منظره مهره برون از ششدره نزل جهان را از بره صد خوان نو پرداخته . خاقانی . مانا که حریف خویش نشناخته ای در ششدره می باش که بد باخته ای . (از سندبادنامه ص ٣١٣). غادر را در ششدره ٔ غدر راه خلاص بسته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٥). چون رهاند خویشتن را ای سره هیچکس در شش جهت در ششدره . مولوی . ♦ ششدره برخاستن ؛ از ششدر خلاص شدن . کنایه از رهایی یافتن از گرفتاری در بازی نرد : مهره ٔ شادی نشست و ششدره برخاست نقش سه شش بر سه زخم کام برآمد. خاقانی . ◄ کنایه از عجز و تحیر است . ◄ محل هلاک . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : مزن پنج نوبت برین چارطاق که بی ششدره نیست این نه رواق . نظامی . ◄ ایهام است به شش جهت مذکوره (عالم ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). رجوع به ششدر شود.