ششی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ششی . [ ش ُ ] (ص نسبی ) منسوب به شش (ریه ). به رنگ جگر سفید. سرخ بسیار کم رنگ . (یادداشت مؤلف ). ♦ حبابهای ششی ؛ در اصطلاح پزشکی کوچکترین تقسیمات شش که تعداد آنها در حدود ٢ میلیون می باشد و نایژکهای انتهایی به آنها ختم می شوند. قطر هر حبابچه ٔ ریوی در حدود یک چهارم میلیمتر است و جدار آن چین خورده است و خانه های شش را تشکیل می دهد. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ خانه های ششی ؛ در اصطلاح پزشکی چین خوردگیهای دیوارچه ٔ حبابچه های ریوی . حفره های ریوی . (فرهنگ فارسی معین ).
ششی . [ ش ُ / ش ُ شی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به شش که کوچه ای است در جرجان . (از انساب سمعانی ).
ششی . [ ش ُ] (اِخ ) ابوزرعة محمدبن عبدالوهاب ... ششی . دانشمند فقه و حدیث بود و از عبداﷲبن محمدبن مسرور زهری روایت کرد و ابواحمدبن عدی و دیگران از وی روایت دارند. ششی به سال ٣٠٤ هَ . ق . درگذشت . (از لباب الانساب ).