شطرنج باختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شطرنج باختن . [ ش ِ / ش َ رَ ت َ ] (مص مرکب ) شطرنج بازیدن . شطرنج بازی کردن . (یادداشت مؤلف ) : شاه دل گم گشت و چون شطرنج را شه گم شود کی تواند باختن شطرنج را شطرنج باز. منوچهری . شاخ گل شطرنج سیمین و عقیقین گشته است وقت شبگیران به نطع سبزه بر شطرنج باز. منوچهری . می جوشیده حلال است سوی صاحب ِ رای شافعی گوید شطرنج مباح است بباز. ناصرخسرو. به رنگ بازشد زاغت بسر بر تو بیهوده همی شطرنج بازی . ناصرخسرو. شطرنج مباز با ملوکان شهمات شوی و ره ندانی . عطار. سعدیا صاحبدلان شطرنج وحدت باختند رو تماشا کن که نتوانی چو ایشان باختن . سعدی . رجوع به شطرنج بازیدن شود.