شطرنجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شطرنجی . [ ش َ رَ ] (اِخ ) دهقان علی سمرقندی . از شاعران و حکیمان معروف ماوراءالنهر در قرن ششم هجری قمری بود. نوشته اند که وی شاگرد سوزنی بوده . (فرهنگ فارسی معین ). او راست کتاب العطر. (ابن ندیم ).
شطرنجی . [ ش ِ / ش َ رَ] (ص نسبی ) منسوب به شطرنج . (ناظم الاطباء). کسی که شطرنج بازی می کند. (ناظم الاطباء). مرادف شطرنج باز است . (آنندراج ). شطرنج باز. (غیاث اللغات ) : از آن مثل گذشت که شطرنجیان زنند شاهان بیهده چو کلیدان بی کده . عسجدی (دیوان ص ٣٤). شطرنجی ثنای توام قائم زمانه کز نطع مدحت تو برون لشکری ندارم . خاقانی . زآبنوس شب و روز آمده بر رقعه ٔ دهر دو سپه کالت شطرنجی سودا بینند. خاقانی . ای بس شه پیل افکن کافکند به شه پیلی شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان . خاقانی . چنین فیل در عرصه ٔ کارزار ندیده ست شطرنجی روزگار. نورالدین ظهوری (از آنندراج ). ◄ (اِ) غذایی که از آمیزش اقسام حبوب پخته می خورند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به شطرنج شود. ◄ قسمی از نان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ قسمی از فرش . (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات ) (از فرهنگ فارسی معین ). اسم فرشی است که از پشم ملون به الوان و ریسمان رنگارنگ بافته باشند. (از یادداشت مؤلف ). نوعی از بساط گستردنی معروف و بدین معنی هندی معرب است و اصلش شترنگی ؛ یعنی چیزی که منسوب باشد به صد رنگ یعنی الوان کثیره و این معنی در او ظاهر است . (آنندراج ). ◄ نوعی جدول بندی با خانه های مربع. پیچازی . پچازی . منقش به نقوش مربع. کاغذ و پارچه که دارای خانه های مربع باشد. (از یادداشت مؤلف ). چهارخانه . خانه خانه : در نماز آر به سجاده ٔ شطرنجی رخ تا بری دست به طاعت ز صغار و ز کبار. نظام قاری .
فرهنگ طیفی واژهدان
پیچازی، چهارخانه، سیاه وسفید، اسکاچ منبتکاریشده