شعاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شُ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- نور خورشید.<BR>۲- روشنایی، پرتو.<BR>۳- نصف قطر، خطی مستقیم از مرکز دایره به نقطهای از محیط دایره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- نور خورشید. ۲- روشنایی، پرتو. ۳- نصف قطر، خطی مستقیم از مرکز دایره به نقطهای از محیط دایره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شعاع . [ ش ِ ](ع اِ) خارخوشه . شُعاع . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شَعاع و شُعاع شود. ◄ ج ِ شُعاع . (اقرب الموارد) (آنندراج ). رجوع به شُعاع شود.
شعاع . [ ش ُ ] (ع اِ) خار خوشه . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). داس خوشه . (مهذب الاسماء). بیخ خوشه ٔ جو و گندم . (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص ٢٣). رجوع به شِعاع و شَعاع شود. ◄ پاره ای از روشنی که بر شکل کوه از پیش شخص بنماید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). روشنی . (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص ٣). ◄ خط روشنی که نزدیک طلوع به نظر می آید. ج، اَشِعَّة، شُعُع، شِعاع . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ پراکندگی . (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص ٣). ◄ پرتو و درخشش و روشنایی . (ناظم الاطباء). در فارسی با لفظ گرفتن و افتادن و افکندن مستعمل است . (از آنندراج ). نور. روشنی . روشنایی . پرتو. تار. (یادداشت مؤلف ) : سزد که پروین بارم ز چشم من شب و روز کنون که زین دو شب من شعاع برزد پرد. کسایی . شعاع سنانها و شمشیرها در میان گرد می دیدم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٨٨). یکی یاقوت که از گوهرها قسمت آفتاب است و شاه گوهرهای ناگدازنده است و هنر وی آنکه شعاع دارد و آتش بر وی کار نکند. (نوروزنامه ). درده رکاب می که شعاعش عنان زنان بر خنگ صبح برقع رعنا برافکند. خاقانی . گنج پنهانی تو ای جان و جهان جان شعاع تو جهان آثار تو. عطار. از شعاع ماه نو باشد کفن کشته ٔ شمشیر ابروی ترا. فتوت (از آنندراج ). ♦ شعاع خورشید یا آفتاب ؛ پرتو آفتاب : شعاع خورشید از کله ٔ کبود بتافت چو نور روی نگار من انتشار گرفت . مسعودسعد. در زحل گویی شعاع آفتاب از کف شاه اخستان پوشیده اند. خاقانی . شب بخل سایه برافکند اینک نماند آفتاب کرم را شعاعی . خاقانی . ♦ شعاع شمس ؛ تیغ آفتاب و روشنی آفتاب . و یندو. (ناظم الاطباء). ◄ روشنی . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پرتو آفتاب و برخی گفته اند شعاع چیزی است سیال و غیر از پرتو است . (کشاف اصطلاحات الفنون ).روشنایی آفتاب . (دهار). روشنی و تابش آفتاب . (مهذب الاسماء). تارهای روشن خور. فروغ . نور آفتاب . آنچه پراکنده شود از روشنی خور. تیغ آفتاب . تیغ. (یادداشت مؤلف ) : گر خطوط شعاع دیده ٔ عقل همه را بر سر هم افزایی . امیدی . فتاده بر رخ هامون شعاع باده ٔ گلگون گذشته از سر گردون نسیم عنبر سارا. عبدالواسع جبلی (از آنندراج ). تا شعاع رایت تو بر نشابور اوفتاد از پی جور و بلا عدل و امان آمد پدید. امیر معزی (از آنندراج ). تاچهره ٔ عقیق کند احمر از شعاع بر اوج گنبد فلک اخضر آفتاب . خاقانی . آری که آفتاب مجرد به یک شعاع بیخ کواکب شب یلدا برافکند. خاقانی . از شعاع طلعتش در جام می نجم سعدین در قران ملک باد. خاقانی . جام ملک مشرق بر کوه شعاعی زد سرمست چو دریاشد کهسار به صبح اندر. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤٩٧). آینه کز زنگ آلایش جداست پر شعاع نور خورشید خداست . مولوی . چشمی نشد ز روی تو روشن چو چشم من نفتد به روزن کسی این شمع را شعاع . واله هروی (از آنندراج ). ♦ شعاع افکن ؛ نورافکن . که پرتواندازد. (یادداشت مؤلف ). ♦ شعاع افکندن ؛ نور و روشنایی انداختن : آتش این مشعله ٔ تابدار بر تو شعاع افکند انجام کار. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ♦ شعاع گرفتن ؛ استضائة. استنارة. کسب نور و روشنایی : خور ز رنگ تیغ گوهردار او گیرد شعاع گرچه هر گوهر به کان رنگ از شعاع خور گرفت . امیرمعزی (از آنندراج ). ♦ تحت الشعاع ؛ نزد منجمان عبارت است از مخفی بودن کوکب زیر نور آفتاب، و حد تحت الشعاع مختلف می شود هر کوکب را به سبب اختلاف عرض و اختلاف منظر در هر شهرو هر برج و هر جهت . (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به تحت الشعاع در جای خود شود. ◄ (اصطلاح هندسه ) در علم هندسه خط راستی که در دایره از مرکز به یک نقطه ٔ محیط و در کره از مرکز به یک نقطه ٔ سطح جانبی وصل شود؛ همه ٔ شعاعهای دایره و کره باهم برابرند زیرا محیط دایره و سطح کره از مرکز خود به یک فاصله است .
شعاع . [ ش َ] (ع ص ) رای پریشان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رای متفرق . (مهذب الاسماء). ◄ (اِ) خار خوشه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). سفا. داس . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شُعاع و شِعاع شود. ♦ شعاع سنبل ؛ شوکهای سر سنبل . داسی . سفا. (یادداشت مؤلف ) (از اقرب الموارد). ◄ داس خوشه . (مهذب الاسماء). ◄ (ص ) شیر تنک آب آمیخته . ◄ همت پراکنده . ◄ نفس شعاع ؛ آن که همت و هموم آن متفرق باشد. ◄ پریشان و پراکنده : ذهبوا شعاعاً؛ پریشان و پراکنده رفتند. ◄ طار فؤاده شعاعاً؛ هموم آن پراکنده گردید. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
برازه، فروغ، درخشش، تابش، پرتو