شعیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شعیر. [ ش َ ] (اِخ ) موضعی است به بلاد هذیل . (منتهی الارب ). ◄ محله ای است به بغداد، از آن محله است شیخ عبدالکریم بن حسن بن علی . (منتهی الارب ).
شعیر. [ ش َ ] (ع اِ) جو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نام غله ٔ معروف که به فارسی و هندی جو گویند، و گویند شعیر ازشَعْر بمعنی مو است زیرا که جو مو بر سر دارد و گندم ندارد یا آنکه کم دارد. (از غیاث اللغات ). جو، شعیرة یکی آن . (از مهذب الاسماء) (آنندراج ) : که نباید چنانکه آن گفتند بازدارد ترا ز شعر شعیر». ناصرخسرو. دنیات دور کرد ز دین این مثل تراست کز شعر بازداشت ترا جستن و شعیر. ناصرخسرو. همچنان چون نرسد بر شرف مردم خر نرسد بر خطر گندم پرمایه شعیر. ناصرخسرو. شکر کن زآنکه شرع و شعرت هست خرت ار نیست گو شعیر مباش . سنایی . شاعری خرسری و در سرت از شعر هوس همچو اندر سر خر مر هوس کاه و شعیر. سوزنی . از ستوران دیگر آید یاد کم ِ خر گیر و آن ِ کاه و شعیر. سوزنی . زآن تا مگر شعیر براقت شود شده ست امسال برج خوشه شعیر اندر آسمان . سوزنی . در ترازوی شرع و رسته ٔ عقل فلسفه فلس دان و شعر شعیر. خاقانی . شعیری زآن شعار نو نمانده ست وگر تازی ندانی جو نمانده ست . نظامی . خر شباب تن نمی دانی بگیر این جوانی را بگیر ای خر شعیر. مولوی . ♦ شعیر رومی ؛ خندروس است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ♦ شعیر هندی ؛ هلیله . (یادداشت مؤلف ). رجوع به هلیله شود. ◄ یار و مصاحب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ در علم اوزان شش خردل است . (یادداشت مؤلف ). ◄ ١٣ حبه . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح علم مساحت ) رجوع به ذراع ید و نفائس الفنون شود. ◄ مقیاسی است برای آب (زرند - ساوه ). (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ٨ خردل یا١١٦ دانگ (کردستان ). (فرهنگ فارسی معین ). در اصطلاح کشاورزان آذربایجان یک شانزدهم دانگ را گویند و خود دانگ یک ششم زمین و ملک یک آبادی است و بدین ترتیب شعیر یک نود و ششم زمین و ملک یک ده را گویند.