شلتاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شلتاق . [ ش ِ / ش َ ] (ترکی، اِ) منازعه با کسی در باب دلایل دروغ . (ناظم الاطباء). جنگ و خرخشه . (غیاث ) : در جفا ابروی شوخ تو به عالم طاق است شیوه ٔ تو همه جور و ستم و شلتاق است . میرنجات (از آنندراج ). ◄ تهمت . ◄ نزاع شرعی . ◄ همهمه . غوغا. (ناظم الاطباء) : از خطای عارضش هر روز حکمی میرسد دوستی با ترکمانان مایه ٔ شلتاق شد. سنجر کاشی (از آنندراج ). ◄ اجحاف کردن . زور گفتن با چرب زبانی و حقه بازی . سر کسی را کلاه گذاشتن و در معامله چیزی را به او قالب کردن . (فرهنگ لغات عامیانه ). اجحاف . (ناظم الاطباء). جبر کردن بر کسی . (آنندراج ). تعدی . تجاوز. (فرهنگ فارسی معین ).زیاده روی . زیاده بردن سهم نه بوجه و این بیشتر در خوردنیها و چیزهای کم قیمت مستعمل است . زیاده بری . بردن بیش از حق خویش . اشتلم درربودن مال دیگران . زیاده از حق خود بمزاح و حیله های روشن بردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ شلتاقات ؛ ج ِ شلتاق : و تمام طوائف انسانی را از تکالیف دیوان معاف دانسته به اخراجات و شلتاقات کسی را نیازارند. (حبیب السیر). ♦ شلتاق کردن ؛ اجحاف کردن . زورگویی : اگرز طرف به تنبان دلم نهد شاید ز بس که ترک نگاهش به من کند شلتاق . ملا فوقی یزدی (از آنندراج ). ز ناله ٔدل مظلوم بر تو میلرزم که ترک چشم تو بسیار میکند شلتاق . ملا شانی تکلو (از آنندراج ). ◄ (ص ) شرور. غوغا. بهانه گیر. مردم آزار : ندارم غیر نقد دل به کف چیزی خداحافظ دچارم با دغلبازی حریف آزار شلتاقی . ارادت خان واضح (از آنندراج ).