شماتت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شماتت . [ ش َ ت َ ] (ع مص، اِمص ) شاد شدن به خرابی کسی . (غیاث ). شادی در مکروه و خرابی و غم کسی . (ناظم الاطباء). شاد شدن به غم دشمن . شادمانی از مکروهی که دشمن را رسد. از رنج دشمن شاد گشتن . (یادداشت مؤلف ) : صورت نبندد که این سخن به شماتت گفته می آید، سخن تو جد است همه نه شماتت و هزل و مصلحت ما نگاه داری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٦). بینم همی شماتت بدخواهان ورنه ز نیستی نبدی عارم . مسعودسعد. ♦ امثال : شماتت دشمن به از سرزنش دوست . (امثال و حکم دهخدا). ملامت دوستان به که شماتت دشمنان . (امثال و حکم دهخدا). ♦ شماتت کردن ؛ شاد شدن از مکروهی که به دشمن رسد : در کار هیچ دوست منافق نبوده ام بر مرگ هیچ خصم شماتت نکرده ام . خاقانی . ♦ شماتت ورزیدن ؛ شماتت کردن . شاد شدن از مکروه و ناملایمی که بر کسی رسد : حاش ﷲ که شماتت ورزم چون خزان بینم نیسان اسد. خاقانی . ◄ دشمن کامی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شماتة شود. ◄ سرزنش . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). سرزنش کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ملامت . سرکوفت . بیغاره . (یادداشت مؤلف ) : باز از شماتت اعدا می اندیشم . (گلستان ). یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه . (گلستان ). ◄ غوغا. شور. فریاد. گیرودار. هنگامه . (ناظم الاطباء).