شمار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمار کردن . [ ش ُ ک َ دَ ] (مص مرکب )شمردن . حساب کردن . شمارش کردن . محاسبه . برشمردن . حساب . (یادداشت مؤلف ). عد. (منتهی الارب ) : چو گنجور با شاه کردی شمار به هر بدره بودی درم ده هزار. فردوسی . ز دینار و از گوهر شاهوار کس آنرا ندانست کردن شمار. فردوسی . چو کردند با اودبیران شمار سپه بود شمشیرزن شش هزار. فردوسی . از بس شمار بوسه که دوش آن نگار کرد با روزگار کار من اندر شمارکرد. فرخی . تا نکند کس شمار جنبش چرخ فلک تا نکند کس پدید منبع جذر اصم . منوچهری . نشمرد احوال او مهندس اگر چند به صد سالیان شمار کند. ناصرخسرو. بادت بقای خضر که تا خضر از این جهان صد سال آن جهانت شمار بقا کند. خاقانی . وگر کرده ٔ چرخ بشمردمی شمارش سوی دست چپ کردمی . خاقانی . انعامش از شمار گذشته ست و چون توان ذرات آفتاب فلک را شمار کرد. خاقانی . از تو بسی میرود خاک به سر بر چو سیل تا تو چو گویی کنند روز شمار این شمار. خاقانی . ز آمدن مرگ شماری بکن می رسدت دست حصاری بکن . نظامی . خورشید جودت ار نکند پشت گرمیی سرما کند شمار من از کشتگان برف . کمال الدین اسماعیل . فضل خدای را که تواند شمار کرد یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت اسباب راحتی که ندانی شمار کرد. سعدی . ♦ با چرخ شمار کردن ؛ از گردش فلکی حساب خوب و بد کارها را معین کردن : زبان برگشادند با شهریار که کردیم با چرخ گردان شمار. فردوسی . ♦ شمار کردن از اختر ؛ تعیین کردن سعد و نحس ساعات و اوقات برای کار و وضع کسی یا برای اقدام به امری از روی حساب نجوم . خوب و بد کار را از گردش ستارگان دریافتن : ببایست کردن ز اختر شمار بگویی همه مرمرا روی کار. فردوسی . بیاورد صلاب و اختر گرفت یکی زیج هندی به بر درگرفت نگه کرد بر کار چرخ بلند ز آسانی و سود و درد و گزند فرستاده راگفت کردم شمار ز ایران و از اختر شهریار. فردوسی . ♦ شمار کسی کردن (با کسی شمار کردن ) ؛ به حساب او رسیدن ؛ به حساب کار او رسیدگی کردن . اعمال و کارهای او را بازجویی و بازرسی نمودن : فرمود شمار وی [ ابوسعید سهل ] بباید کرد. (تاریخ بیهقی ). خواجه را بازداشتند و به مکافات برسید تا در این روزگار که فرمود تا شمار احمد ینالتگین بکردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٨). ◄ حساب کردن . اندازه گرفتن . تعیین مقدار کردن . به حساب رسیدن : بر خداوند گوسفند دعوی کرد که گوسفندان تو آمده اند و زمین مرا ویران کرده اند. داود گفت : بروید و شمار کنید تا چه مقدار زیان کرده اند. (قصص الانبیاء ص ١٥٥). نشمرد احوال او مهندس اگر چند به صد سالیان شمار کند. ناصرخسرو. ♦ با خویشتن شمار کردن ؛ پیش خود حساب کردن . حساب کار و اعمال خود کردن : با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیر تا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر. ناصرخسرو. مرد چو با خویشتن شمار کند دانه ٔ این خرمی شکار کند. ناصرخسرو.