شمال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمال . [ ش َ / ش ِ ] (ع اِ) بادی که از جانب دیار ثمود وزد، او ما استقبلک عن یمینک و انت مستقبل القبلة، یا آنکه مابین مطلع شمس و بنات نعش وزد و این صحیح است یا آنکه از مطلع بنات نعش تا جای سقوط نسر طائر. و شمال هم اسم باشد و هم صفت و به شب کمتر وزد و در آن لغات است . ج، شمالات و شمائل (علی غیر قیاس ). (منتهی الارب ). بادی که از طرف قطب و بنات النعش وزد. (آنندراج ) (از برهان ) (غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). بادی است که مهب آن میان مطلع شمس و بنات نعش یا از مطلع بنات نعش تا مسقط نسر طائر است . اذیب . مریسی . (یادداشت مؤلف ) : ندارد خطر لاجرم مشکلات سوی من چو زی کوه باد شمال . ناصرخسرو. ◄ بادی که از طرف شمال میوزد. (ناظم الاطباء) : بر که و بالا چو چه همچون عقاب اندر هوا برتریوه راه چون چه، همچو بر صحرا شمال . شهید بلخی . ابر سیه را شمال کرده بود بدرقه بدرقه ٔ رایگان بی طمع و مخرقه . منوچهری . شمال اندر او گر بجنبد نداند فراز از نشیبی و از کوه کردر. ناصرخسرو. چو مستوفی شد اکنون زآن بخواهد شمال از هر درخت اکنون شماری . ناصرخسرو. ز بس سرد گفتارهای شمال بریده شد از گل دل جویبار. ناصرخسرو. بر دشت فصاحت مطیر میغم در باغ بلاغت بَزان شمالم . ناصرخسرو. بماند خواهد جاوید کز بلندی جای نه ممکن است که بر وی جهد شمال و صبا. مسعودسعد. رود به حجم وی اندر فلک مدار و مسیر وزد به امر وی اندر هوا جنوب و شمال . مسعودسعد. شمال انگیخته هرسو خروشی زده بر گاوچشمی پیل گوشی . نظامی . جلوه گر از جمله ٔ گلها شمال گلشکر از شاخ گیاهان غزال . نظامی . این شمال و این صبا و این دبور کی بود از لطف و از انعام دور. مولوی . با حمله ٔ شمال چه تاب آورد چراغ با دولت همای چه پهلوزند زغن . سلمان ساوجی . هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر در صحبت شمال و صبا می فرستمت . حافظ. میان جعفرآباد و مصلی عبیرآمیز می آید شمالش . حافظ. شمال از جانب بغداد خیزد گناه مردم شطالعرب چیست ؟ (منسوب به حافظ). ♦ شمال شکل ؛ همانند باد شمال . مانند باد شمال : صباصفت منازل می برید و شمال شکل مراحل قطع میکرد. (سندبادنامه ص ١٤٣). ◄ آن جهتی که چون شخص رو به مشرق بایستد در دست چپ وی واقع میشود. (ناظم الاطباء). جانب قطب و بنات النعش را نیز مجازاً شمال گویند، چرا که دراصل لغت شمال بمعنی دست چپ است و این جانبی است که به طرف چپ کعبه منسوب است چه عرب کعبه را شخصی قرار داده اند که روی به مشرق است و پشت او به مغرب و به همین سبب دبور را از دبر بمعنی پشت کعبه مسمی کرده اندو همچنین شام را از مشأمه گرفته اند که دست چپ کعبه باشد. (از آنندراج ) (از غیاث ). طرف دست چپ کسی که رو به مشرق ایستاده باشد. جانب رو به روی کسی که مشرق در جانب راست او قرار گیرد. مقابل جنوب . یکی از جهات اربعه . باختر. اپاختر. (یادداشت مؤلف ). جانب راست کسی را گویند که رو به طرف مغرب کرده . (برهان ) : ز البرز بزرگ در شمال ری هر شب دم دلکش شمال آید امشب ز نسیم سخت خشنودم کز سوی شمال بی ملال آید جنبد به جنوب از شمال آسان و آزاد به بزم اهل حال آید باری نکنم نهان که سوی ما هر فیض که آید از شمال آید. ملک الشعرای بهار. ♦ باد شمال ؛ نسیم شمال . بادی که از جانب شمال می وزد. (ناظم الاطباء). اَور. (یادداشت مؤلف ). رجوع به باد شود. ♦ بلاد شمال ؛ شهرهایی که در قسمت شمالی کره ٔ زمین یا کشوری واقع شده باشند. (ناظم الاطباء). شهرهایی که در قسمت شمالی کره ٔ زمین یا کشوری واقع شده باشند. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ ریح شمال ؛ باد شمال . (ناظم الاطباء). ♦ قطب شمال ؛ آن قطب از کره ٔ زمین که در محاذات ستاره ٔقطبی می باشد. (ناظم الاطباء). ♦ نسیم شمال ؛ نسیمی که از جانب شمال می وزد. باد شمال . (ناظم الاطباء). ۩ (اِخ ) نام روزنامه ای بود که آن را سیداشرف الدین حسینی قزوینی (گیلانی ) نویسنده و شاعر پس از مشروطیت و همکار و همرزم دهخدا و ملک الشعراء بهار که از مخالفان سرسخت استبداد، محمدعلی شاه و رضاشاه بود منتشر میکرد و اشعار و مضامین ملی و وطنی در آن موج میزد و عامه ٔ مردم به سبب ارزش و اثر و شهرت روزنامه، مدیر آنرا نیز «نسیم شمال » می نامیدند. ◄ امروزه اصطلاحاً به استان گیلان و مازندران که در شمال ایران و در ساحل دریاچه ٔ خزر قرار دارد اطلاق میشود (مخصوصاً از جانب مردم تهران )، و به کسی که به آن استانها مسافرت کند، گویند: فلانی به شمال رفته است یا ماهی شمالی، یعنی ماهی که آنرا از دریاچه ٔ خزر گرفته باشند.
شمال . [ ش ِ ] (ع اِ) سرشت . ج، شمائل . (از منتهی الارب ). سرشت . طبع. خوی . ج، شمائل . (ناظم الاطباء). طبع. خو. خوی . عادت . خلق . (یادداشت مؤلف ). خوی . (دهار). خو. خلق . (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص ٣). ◄ خوبی ذات . سرشت نیکو. (ناظم الاطباء) (برهان ). ◄ چپ . ضد یمین . ج، اَشمِلَة، شمائل، شُمُل، شمال (به لفظ واحد). (منتهی الارب ). چپ . ضد یمین .(ناظم الاطباء). یسار. مقابل یمین . سوی چپ . مقابل سوی راست . دست چپ . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (ترجمان القرآن ص ٦٢) (از غیاث ) (مهذب الاسماء) (دهار). دست چپ . (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص ٣) : من بر این مرکب فراوان تاختم گرد عالم گر یمین و گر شمال . ناصرخسرو. نیست کسی جز من خشنود از او نیک نگه کن به یمین و شمال . ناصرخسرو. مدح تو چون تمام کنم گرچه ناصرم من کز یمین خویش بنشناختم شمال . ناصرخسرو. ♦ اصحاب یمین و شمال ؛ کسانی که در دست راست و دست چپ واقع شده اند. (ناظم الاطباء). ♦ خط شمال ؛ سمت چپ . سوی شمال : گر خط شمال خسف گیرد از مکه روم امان ببینم . خاقانی . ♦ ذوالشمالین ؛ کسی که به هر دو دست کار میکند. (ناظم الاطباء). ◄ جوف . (یادداشت مؤلف ). ◄ فال بد و شوم . ج، اَشمُل، شمائل، شُمُل . (ناظم الاطباء). شوم . (آنندراج ) (غیاث ) (منتهی الارب ). ◄ ماده شترشتاب رو. یقال : ناقة شمال . ◄ هر دسته ٔ زراعت که در وقت درو بدست گرفته درو نمایند. ◄ داغ پستان گوسفند. ◄ غلاف پستان گوسپند، یعنی توبره مانندی که در وقت گران شدن پستان بدان بندند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کیسه ٔ پستان . ج، شمائل . (از مهذب الاسماء). ◄ غلاف خرمابن نورس . ج، شمالات . (ناظم الاطباء). غلاف نخل نورس . (از آنندراج ) (از غیاث ) (منتهی الارب ). ◄ ج ِ شمال که بمعنی طرف چپ و دست چپ باشد. (ناظم الاطباء). ج ِ شمال (به لفظ واحد). (منتهی الارب ). مفرد کلمه و جمع آن در این معنی یک لفظ دارد. ◄ ج ِ شَملَة. (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). رجوع به شملة شود.
شمال .[ ش ِ ] (اِخ ) آذربادگان . (آثارالباقیه ) (مفاتیح ).