شمامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ مّ مَ یا مِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- دستنبو.<BR>۲- هر چیز خوشبو که در دست گیرند و ببویند.<BR>۳- قندیل، چراغ دان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ مّ مَ یا مِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- دستنبو. ۲- هر چیز خوشبو که در دست گیرند و ببویند. ۳- قندیل، چراغ دان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمامة. [ ش َم ْ ما م َ ] (ع اِ) شمام . دستنبو. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
شمامة. [ ش َ م َ ] (ع مص ) بوییدن . (دهار). رجوع به شم شود.
شمامه . [ ش َ م َ / م ِ ] (از ع اِ) بوی خوش که از چیزی بوییده شود. (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) : غنچه ٔ گل گشاد سرو بلند بست بر برگ گل شمامه ٔ قند. نظامی . فرقم ز گلاب اشک تر کن عطرم ز شمامه ٔ جگر کن . نظامی . ترا شمامه ٔ ریحان من که یاد آورد که خلق از آن طرف آرند نافه ٔ مشکین . سعدی . ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبود مگر شمامه ٔ انفاس عنبرین بویم . سعدی . یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه ٔ کرمش کارسازمن . حافظ. ♦ شمامه صفیر ؛ صفیری که بوی خوش دهد. نوای خوشبو و این مبالغه ٔ شعری است : به باغ مدح تو بلبل شود شمامه صفیر چو شمه ای گل خلق تو برکشد به مشام . سعدی . ♦ معنبرشمامه ؛ که بوی خوش عنبر داشته باشد. نسیمی معنبربوی : خنک نسیم معنبرشمامه ٔ دلخواه که در هوای تو برخاست بامداد پگاه . حافظ. ◄ گلوله ای بشکل گوی مرکب از خوشبوها که در دست گرفته می بویند. (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) : شمامه نهاده بر آن جام زر ده از نقره ٔ خام هم پرگهر. فردوسی . چو چرخ بلند از شبه تاج کرد شمامه پراکند بر لاجورد. فردوسی . بدانسته که خذ العیش و دع الطیش داد از دنیای فریبنده بباید ستد و خوش بخورد و خوش بزیست و شمامه پیش بزرگان بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٠٥). شمامه با شمایل راز میگفت صبا تفسیر آیت بازمیگفت . نظامی . از شمایل شمامه های بهار بی قیامت ستاره کرده نثار. نظامی . ♦ خامه ٔ محبت شمامه ؛ قلمی که از دوستی و رفاقت خوشبو باشد. (ناظم الاطباء). ♦ شمامه ٔ عنبر ؛ آن است که عنبر را در مشک طلا یا نقره بگدازندو آنرا در دست دارند می بویند. (آنندراج ). ♦ شمامه ٔ کافور ؛ دستنبویه که از کافور باشد : و وی می نبشت صد پاره جامه همه قیمتی از هر دستی ... و صد شمامه از کافور... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٦). تختی همه از زر بود... هر پاره یک گز درازی و گزی خشکتر پهنا و بر آن شمامه های کافور و نافه های مشک و پاره های عود و عنبر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٥٠). گرد بر گرد این نرگسدانهای سیم طبق زرین نهاده همه پر عنبر و شمامه های کافور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٣). ۩ آفتاب . (آنندراج ) (برهان ) (ناظم الاطباء). ۩ ماه . (ناظم الاطباء) (برهان ). ۩ روشنایی روز. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ۩ روز. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (برهان ). ◄ قرصهای خوشبو. (ناظم الاطباء). ◄ دست انبویه . دستنبویه . شمام . (یادداشت مؤلف ). دستنبو نیز نامند و آن بتشدید میم است، ولی معمولاً به تخفیف تلفظ کنند. (از نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز سال اول شماره ٔ ٦ - ٧). دستنبو. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). هرچه ببویند. (مهذب الاسماء). عنبر. عطر. بوی خوش . (یادداشت مؤلف ). نوعی از خربزه ٔ کوچک صحرایی خوشبودار که به فارسی دستنبو گویند و به هندی کچری و سنیده نامند. (غیاث ) (آنندراج ) : ترنج و شمامه ولیمو و دیگر شمومات بسیار یابند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٣٤). به لطف و خوی تو در بوستان موجودات شکوفه ای نشکفت و شمامه ای ندمید. سعدی . ◄ سازی که نی با او باشد. (آنندراج ) : شبی که ناله ز شوق شمامچی هوس است مرا به دست ز انگشتها شمامه بس است پی شمامه چرانیشکر نمی کردی ترا که بر لب شیرین یار دسترس است . سیفی بدیعی (ازآنندراج ). ◄ ولف در فرهنگ شاهنامه بمعنی بخور یا شمع اهل دخان آورده (مأخذ این کلمه پیدا نشد مگر اینکه از شم عربی بمعنی بوی بگیریم ). (فرهنگ لغات شاهنامه ).