شمردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمردن . [ ش ِ / ش ُ م َ / م ُ دَ ] (مص ) شمار کردن . تعداد نمودن . حساب کردن . (ناظم الاطباء). حَسبان . حُسبان . عدد. شماردن . شمریدن . تعدیه . تعداد. تعداد کردن . احصاء. محاسبه . احتساب . (یادداشت مؤلف ). حسب . حَسبان . حساب . حسابة. حسبة. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). حصر. (تاج المصادر بیهقی ).عداد. عدة. (دهار) : بفرمود تا خواسته بشمرند همه سوی کاخ سیاوش برند. فردوسی . تو خودکامه را گر ندانی شمار برو چارصد بار بشمر هزار. فردوسی . نه تازی چنین کرد، نی پارسی اگر بشمری سال صد بار سی . فردوسی . به انگشت بشمر زمان تا دو ماه که از روم بینی به ایران سپاه . فردوسی . که این بر من و بر تو هم بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد. فردوسی . زین پیش همه روزه شمردی گه آن بود گاه است که اکنون قدح باده شماری . فرخی . به گیتی درون جانور گونه گون بسند از گمان وز شمردن فزون . اسدی . دانه ٔ ریگ در قعر آن بتوان شمرد. (کلیله و دمنه ). ♦ اختر شمردن ؛ ستاره شمردن : که برآسمان اختری بشمرد خم چرخ گردنده را بنگرد. فردوسی . ۩ از درد یا غم یا مصیبتی به خواب نرفتن و بیداری کشیدن : زآن کو به گناه قوم نادان در حسرت روی ارض موعود اختر به سحر شمرده یاد آر. دهخدا. ♦ انفاس یا نفس یا دم کسی راشمردن ؛ سخت مراقب گفتار و کردار کسی بودن . او را سخت تحت نظر گرفتن . (از یادداشت مؤلف ). مراقب اعمال کسی بودن : طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بود تا انفاس یوسف می شمرد و هرچه رود بازمی نماید. (تاریخ بیهقی ). سلطان ایشان را بنواخت وامید داد و با ایشان بنهاد که انفاس خداوندان خود می شمرند و هرچه رود با عبدوس می گویند تا وی بازنماید.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٩). ♦ برشمردن ؛ شمردن . شمارش کردن .شماردن : یکایک بر او برشمرهرچه هست ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست . فردوسی . اگر صفات جمال تو بر تو برشمرم گمان مبر که کسی را همال خود شمری . سوزنی . ۩ جزء به جزء نقل و حکایت کردن . یکایک قصه کردن . (یادداشت مؤلف ). شرح دادن : فرستاده بهرام را مژده برد سخنهای مهران بر او برشمرد. فردوسی . فرستاده برگشت و پاسخ ببرد سخنها یکایک همه برشمرد. فردوسی . بر او برشمردند یکسر سخن که بخت از بدیها چه افکند بن . فردوسی . بر ایشان همه برشمرد آنچه دید سخن نیز کز آفریدون شنید. فردوسی . در میان چند شغلها دیگر فرمودند او را... همه با نام که برشمردن دراز گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٤). به نزدیک یوسف شد و سجده کرد بر او پوزش بیکران برشمرد. شمسی (یوسف و زلیخا). قتلهای ناحق که او [ یزدجرد ] کرده بود و مالهای ناواجب از مردم ستده و از این گونه برشمردند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٧٦). آنچه شیر برای تو می سگالد از این معانی که برشمردی ... نیست . (کلیله و دمنه ). از این بیشتر رهنمون ره نبرد گزافه سخن بر نشاید شمرد. نظامی . ۩ دادن . بمجاز به او بخشیدن : سوی سیستان شد نریمان گرد بر او شه بسی هدیه ها برشمرد. اسدی . ♦ ستاره شمردن ؛ اختر شمردن : چنان بینی از من کنون دستبرد که روزت ستاره بباید شمرد. فردوسی . رجوع به ترکیب اختر شمردن شود. ♦ شمرده شدن ؛ محسوب شدن . بحساب آمدن : اگر با خدای عزوجل چنانکه تو با سلطانی، بودمی از جمله صدیقان شمرده شدمی . (گلستان ). ◄ احتساب . به حساب رسیدن . محاسبه کردن . حساب کردن : بگوید همه تا بدان می خوریم غم روز ناآمده نشمریم . فردوسی . فراوان غم و شادمانی شمرد چو روز درازش سرآمد، بمرد. فردوسی . من بنده ٔ مقصر تقصیر بیش دارم زنهار دل بمشکن تقصیر من بمشمر. فرخی . آینده و رفته را نگه کن بشمر که تو در میان چه باشی . خاقانی . ♦ بر کسی شمردن ؛ به حساب وی آوردن : تیر و بهار دهر جفاپیشه خردخرد بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون حمیر. ناصرخسرو. بسیار شمرد بر تو گردون آذار و دی و تموز و تشرین . ناصرخسرو. تو سالیانها خفتی وآنکه بر تو شمرد دم شمرده ٔ تو یک نفس زدن نغنود. ناصرخسرو. ♦ شمردن گردش اختران را ؛ حساب کردن سیرستارگان و شناختن آن : همی خواست کز آسمان بگذرد (کاووس ) همان گردش اختران بشمرد. فردوسی . ◄ محسوب داشتن . پنداشتن . فرض کردن . گرفتن . دانستن . تقدیر کردن . انگاشتن . انگاردن . (یادداشت مؤلف ) : بداندیش را خوار مشمر تو هیچ . فردوسی . جهان پهلوانی به رستم سپرد همه روزگار بهی زو شمرد. فردوسی . چهارم کز او کودکان داشت خرد غم خرد را خرد نتوان شمرد. فردوسی . قباد آمد و رفت و گیتی سپرد وز آن پس همه رفته باید شمرد. فردوسی . هرچه یابی وز آن فرومولی نشمرند از تو آن به بشکولی . عنصری . بمزیم آب دهان تو و می انگاریم دو سه بوسه بدهیم آنگه ونقلش شمریم . منوچهری . چنان بود تیرش که زوبین وَران شمردند هر تیر خشتی گران . اسدی . نگر جنگ این اژدها سرسری چنان جنگهای دگر نشمری . اسدی . چون پیش من خلایق رفتند بیشمار گرچه دراز مانم رفته شمر مرا. ناصرخسرو. از تشنگی و گرسنگی دارد راحت سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر. ناصرخسرو. دند و ملک یک شمر و بهره جوی باش از بدره ٔ زر ملک و از پشیز دند. ناصرخسرو. چگونه آنرا سبب شفا شمرد. (کلیله و دمنه ). پس اگر روزی چند صبر باید کرد در رنج عبادت و بند شریعت، عاقل چگونه از آن سر باززند و آنرا خطری بزرگ و کاری دشوار شمرد. (کلیله و دمنه ). اصحاب حزم گناه را عقوبت مستور... جایز نشمرند. (کلیله و دمنه ). از خودی سرمست گشته بی شراب ذره ای خود را شمرده آفتاب . مولوی . دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد. سعدی . ♦ از چیزی شمردن ؛ از آن چیز دانستن . جزء آن به حساب آوردن . در عداد آن دانستن : آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد کز جمع کافران نکند صدهزار کم . فرخی . ♦ بد شمردن ؛ بد پنداشتن و پسند ناکردن . (ناظم الاطباء). ♦ به چیزی نشمردن ؛ اهمیت ندادن . کوچک شمردن : اگر یار باشد روان با خرد به نیک و به بد روز را نشمرد. فردوسی . ♦ به مردم نشمردن ؛ آدم حساب نکردن . کسی ندانستن . ارج و ارزی قائل نبودن : ز برگ گیاهان کوهی خورد چو ما را به مردم همی نشمرد. فردوسی . دل برد و مرا نیز به مردم نشمرد گفتار چه سود است که ورغ آب ببرد. فرخی . ♦ به هیچ نشمردن ؛هیچ نگرفتن . هیچ فرض کردن . وقع و ارجی ننهادن . (یادداشت مؤلف ). ♦ سهل شمردن ؛ سهل انگاشتن . بی اهمیت گرفتن : اگر از آن جهت رنجی تحمل باید کرد سهل شمری . (کلیله و دمنه ). ♦ شمردن کسی را از گروهی یا کسانی ؛ از آن گروه دانستن . جزو آن کسان بشمار آوردن . در عداد آنان دانستن . (یادداشت مؤلف ) : ای خداوند به کار من از این به بنگر مر مرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس . ابوشکور. دلش کور باشد سرش بی خرد خردمندش از مردمان نشمرد. فردوسی . بدو گفت گودرز کای کم خرد ترا مردم از بِخْردان نشمرد. فردوسی . هر آن کو گذشت از ره مردمی ز دیوان شمر مشمرش ز آدمی . فردوسی . پسر کو ز راه پدر بگذرد دلیرش ز پشت پدر نشمرد. فردوسی . به خواهر چنین گفت بهرام گرد که او را ز شاهان نباید شمرد. فردوسی . ز جمله ٔ ثنوی زادگانش می شمرند اگر بود نه عجب هم عجب اگر نبود. ناصرخسرو. ♦ غنیمت شمردن ؛ غنیمت دانستن . فرصت شمردن . وقت و فرصت را از دست ندادن . ♦ فرصت شمردن ؛ وقت مناسب را از دست ندادن و یافتن . (ناظم الاطباء). ♦ کسی را به چیزی شمردن ؛ او را به حساب آوردن و محسوب داشتن . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ کسی را به کس نشمردن ؛ اعتنا نکردن بدو. بی ارج و ارز انگاشتن وی را. (از یادداشت مؤلف ) : گرامی یکی دخترش بود و بس که نشمردی او مهتران را به کس . فردوسی . ز دیدار من گوی بیرون برد از این انجمن کس به کس نشمرد. فردوسی . به ما گفت یکسر همه مهترند نگر تا کسی را به کس نشمرند. فردوسی . که او راه تو دادگر نسپرد کسی را ز گیتی به کس نشمرد. فردوسی . نباشد شگفت ار همه بنگرد کسی را به خوبی به کس نشمرد. فردوسی . این پادشاه ... چنان دانستی که هیچ مهندس را به کس نشمردی . (تاریخ بیهقی ). رجوع به ترکیب های «به مردم نشمردن » و «به هیچ نشمردن » شود. ◄ گفتن . بازگفتن . بازگو کردن . سخن راندن . شرح دادن . نقل کردن . بر زبان راندن . بر زبان آوردن . (از یادداشت مؤلف ) : بر ایشان درود سکندر ببرد همه کار دارا بر ایشان شمرد. فردوسی . ازآن شارسان شان بدل نگذرد کس از یاد کردن سخن نشمرد. فردوسی . بیامد به درگاه و او را ببرد بسی زشت بر روزبانان شمرد. فردوسی . درم برد و با هدیه ها نامه برد سخنها بر شاه گیتی شمرد. فردوسی . نه همی گویم شاها که نبایست چنین نه همی خدمت خویش ای شه بر تو شمرم . فرخی . درین هر طریقی که بر تو شمردم سواران جلدند و مردان فراوان . ناصرخسرو. هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد. سعدی . ♦ از کسی برشمردن ؛ بدیها و خوبیهای وی را بیان کردن و تعداد آنها را ذکر کردن : همانا که آن سگزی جنگجوی که چندان همی برشمردی تو زوی . فردوسی . ♦ سخن بر کس شمردن ؛ مو بمو برای وی بازگفتن : کنون رنج در کار بهمن برم گذشته سخن بر تو بر بشمرم . فردوسی . رجوع به ترکیب «برشمردن » ذیل معنی دوم شود. ◄ بد گفتن . سخنهای سرد گفتن . سخن ناملایم و درشت بر زبان راندن . (از یادداشت مؤلف ). استهزاء. (فرهنگ لغات و لف ). ♦ برشمردن کسی را ؛ دشنام دادن بدو. بدگفتن . استهزاء کردن . (یادداشت مؤلف ) : سوی خانه ٔ آب شد آب برد همی در نهان شوی را برشمرد. فردوسی . وز آن پس خروشید سهراب گرد همه شاه کاووس را برشمرد. فردوسی . به دشنام چندی مرا برشمرد به پیش سپه آبرویم ببرد. فردوسی . ◄ لقب دادن . لقب کردن . ملقب داشتن .(یادداشت مؤلف ) : چو خلعت بدان مرد دانا سپرد ورا مهتر پهلوانان شمرد. فردوسی . ◄ دادن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تحویل دادن . بمجازدادن . (یادداشت مؤلف ) : سراسر به نعمان منذر سپرد جوانوی رفت و بدیشان شمرد. فردوسی . چو آخر به دشمن بباید سپرد همه سربسر باد باید شمرد. فردوسی . هم اندر زمان لشکر او را سپرد ز گیتی دو بهره مر او را شمرد. فردوسی . ♦ بازشمردن ؛ دادن . تسلیم داشتن . (یادداشت مؤلف ) : ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد کشور عالم هر هفت بر او بازشمرد. منوچهری . ◄ شناختن : مردم شمر. ستاره شمر. (یادداشت مؤلف ). ◄ گذرانیدن . (یادداشت مؤلف ) : به نخجیر گور و به می دست برد از این گونه یک چند خورد و شمرد. فردوسی . زفرمان و پیمان او نگذرد دم خویش بی رای او نشمرد. فردوسی . میان بز و گاومیش و ستور شمردم شب و روز گردنده هور. فردوسی . بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد یک امروز نیزت بباید شمرد . فردوسی . چو بشمرد چندی بدین گونه شاه گهی بزم و باده گه آرامگاه وز آن پس همی جست بیگاه و گاه یکی روز فرخ که راند سپاه . فردوسی . ♦ روز شمردن ؛ روز گذراندن . روزگار سپری کردن : نهد گنج و فرزند گرد آورد بسی روز بر آرزو بشمرد. فردوسی . همه آرزوها سپردم بدوی بسی روز فرخ شمردم بدوی . فردوسی . ز خوبی و از مردمی کرده ام به پاداش آن روز نشمرده ام . فردوسی . هم اکنون شتر زیر بار آورید به بیهودگی روز را مشمرید. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ (اصطلاح حساب ). عاد کردن . (یادداشت مؤلف ) : مشترک آن باشد که عددی ایشان را بشمرد ١٥، ٢٥، ٣٠که هم ایشان را بشمرد. (التفهیم ). عدد اول کدام است ؟ این آن است که او را جز یکی نشمرد. (التفهیم ).