شمسة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ س) [ ازع. ] (اِ.)<BR>۱- خورشید مانندی که از فلز درست میکنند و بالای قبه یا جای دیگر نصب کنند.<BR>۲- نقشی خورشید مانند که در تذهیب یا طراحی پارچه بکار میرود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ س) [ ازع. ] (اِ.) ۱- خورشید مانندی که از فلز درست میکنند و بالای قبه یا جای دیگر نصب کنند. ۲- نقشی خورشید مانند که در تذهیب یا طراحی پارچه بکار میرود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمسة. [ ش َ س َ ] (از ع، اِ) شمسه . آفتاب . (ناظم الاطباء) : یاد باد آن شب کآن شمسه ٔ خوبان طراز به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز. فرخی . شمسه ٔ گوهر و شمع دل سرگشته ٔ من که زوال آمدش از طالع برگشته ٔ من . خاقانی . شیر میدان و شمسه ٔ مجلس قرةالعین جان ابوالفارس . خاقانی . شمسه ٔ نه مسند هفت اختران ختم رسل، خاتم پیغمبران . نظامی . در قالب خاک تیره خشتند یا شمسه ٔ مسند بهشتند. نظامی . به خدمت شمسه ٔ خوبان خَلﱡخ زمین را بوسه داد و داد پاسخ . نظامی . ♦ شمسة کرم ؛ آفتاب رز. کنایه از شراب : صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز و هات شمسة کرم مطیب زاکی . حافظ. ◄ تصویر آفتاب . ◄ بت . صنم . ◄ نقش . نگار. تصویر. (ناظم الاطباء).
شمسه . [ ش َ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تیلکوه بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج . سکنه ٔ آن ٣٤٠ تن . آب آنجا از چشمه و رودخانه و راه آن ماشین رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
شمسه . [ ش َ س َ / س ِ ] (از ع، اِ) نارنج . ◄ لیمو. ◄ هر تصویر مدور و منقش . (ناظم الاطباء) : مزین در او صفه های مربع منقش در او شمسه های مدور. ازرقی . ◄ قرص منقش و زراندودی که در مساجد و بالای عماری و کنگره ها و جز آن نصب کنند. (ناظم الاطباء). قرص زراندود که در قبه معین کلس می باشد. (آنندراج ) (از غیاث ) : دهان پرشکرت را مثل به نقطه زنند که روی چون قمرت شمسه ای است پرگاری . سعدی . ◄ شاید آینه یا قطعاتی از آینه که پشت شعله ٔ چراغ می نهاده اند تا نور را به اضعاف کند. (یادداشت مؤلف ) : در شب تاری ز عکس شمسه ٔ ایوان تو ذره ها را در هوا یک یک شمردن می توان . سلمان ساوجی . ◄ اشکال و تصاویری که با ابریشم می سازند. (ناظم الاطباء). ◄ دگمه هایی که بر سربند تسبیح بند می کنند. (ناظم الاطباء). ◄ تابدان . (آنندراج ) (غیاث ). ◄ قرص نان . ◄ (ص ) مدور. (ناظم الاطباء).
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی