شمشیرزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمشیرزن . [ ش ِ / ش َ زَ ] (نف مرکب ) زننده ٔ شمشیر. آنکه در شمشیر زدن مهارت دارد. (فرهنگ فارسی معین ). دلاور. بهادر. جنگی . جنگ آزموده . پهلوان . غازی . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء) : نشسته به کابل یل پیلتن گرفته جهان ترک شمشیرزن . فردوسی . ابا لشکری گشن و شمشیرزن به بیداد بگرفت شهر یمن . فردوسی . بجای جوانان شمشیرزن چهل سالگان خواستی ز انجمن . فردوسی . هر آن کس که بود اندر آن انجمن ز شمشیرزن مرد و از رای زن . فردوسی . سپه بود شمشیرزن سی هزار همه رزمجوی و همه نامدار. فردوسی . هر ساعتی زنهار خواهد همی از کلک او شمشیر شمشیرزن . فرخی . سواری سپردار و شمشیرزن . اسدی . بخانه نشستن بود کار زن برون کار مردان شمشیرزن . اسدی . عیب تو جامه ت نپوشد تیغ پوشد یا قلم گر نیی زن یا قلمزن باش یا شمشیرزن . ناصرخسرو. چون جد خود شمشیرزن ابر بلا اندر وغی . ناصرخسرو. ای جهان از سر شمشیر تو دریای بجوش جوش دریای تو شمشیرزن و جوشن پوش . سوزنی . ز پولادخایان شمشیرزن کمربسته بودی هزار انجمن . نظامی . برون از کنیزان چابک سوار غلامان شمشیرزن سی هزار. نظامی . دلیران شمشیرزن سی هزار به مردم گزایی چو پیچنده مار. نظامی . ز صد شمشیرزن رای قوی به ز صد قالب کلاه خسروی به . نظامی . نه خطا گفتم خطا، کو غازی شمشیرزن تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی . عطار. وقت کار از خرد تا بزرگ شریف تا وضیع همه شمشیرزن و تیرانداز و نیزه گذار باشند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). قلمزن نگهدار و شمشیرزن نه مطرب که مردی نیاید ز زن . سعدی (بوستان ). سپهدار و گردنکش و پیلتن نکوروی و دانا و شمشیرزن . سعدی (بوستان ). خرابی کند خصم شمشیرزن نه چندان که دود دل پیرزن . سعدی (بوستان ). به خیمه درون مرد شمشیرزن برهنه نخسبد چو در خانه زن . سعدی (بوستان ). مخنث به از مرد شمشیرزن که روز وغاسر بتابد چو زن . سعدی (بوستان ). دلاور دلیران شمشیرزن نهادند شمشیر در مرد و زن . ملا عبداﷲ هاتفی (از آنندراج ).