شمع کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمع کردن . [ ش َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شمع ساختن . شمع ریختن . شمع درست کردن : نه از لعاب مگس انگبین که چرب است شمعی می کنند، اگر از لعاب محمد مصطفی چراغی کنند چه عجب . (راحة الصدور راوندی ص ١٥). ♦ خود را شمع مجلس کردن ؛ چون شمع سوختن و برفروختن و روشنایی بخشیدن به مجلس . شمع جمع بودن : چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد. (بوستان ).