شمعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمعی . [ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به شمع. (ناظم الاطباء). ◄ قسمی رنگ و آن سبز تیره است . (یادداشت مؤلف ). رنگی است سبز مایل به سیاهی و این از اهل زبان به تحقیق پیوسته که آن را در عرف هند مونگیه گویند. (آنندراج ). ♦ لباس شمعی (شمعی لباس )؛ جامه ای که سبز تیره باشد : تنم ز آتش می خواست جامه درپوشد لباس شمعی را از دکان شمع گرفت . حکیم زلالی (از آنندراج ). عاشق کسی بود که برآید به رنگ دوست شمعی لباس در بر پروانه ٔ من است . سالک یزدی (از آنندراج ). ◄ مروارید که رنگ او میانه ٔ زردی و سبزی بود و شفاف نباشد. (جواهرنامه ). ◄ (حامص ) شمع بودن . شمعصفتی : من آن خاکم که مغزم دانه ٔ توست بدین شمعی دلم پروانه ٔ توست . نظامی .
شمعی . [ ش َ م َ / ش َ ] (اِخ ) نام چند تن از محدثان، از آن جمله است : عثمان بن محمدبن جبرئیل شمعی، محمدبن برکت شمعی و احمدبن محمود شمعی . (منتهی الارب ).
شمعی . [ ش َ ] (اِخ ) عبداﷲبن عباس جبرئیل . از محدثان است . (منتهی الارب ). عبداﷲبن عباس ... وراق شمعی از راویان است و از علی بن حرب روایت دارد و دارقطنی وابن شاهین و جز آن دو از وی روایت کرده اند. مرگ او به سال ٣٢٦ هَ . ق . اتفاق افتاد. (از لباب الانساب ).