شموس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شموس . [ ش ُ ] (ع اِ) ج ِ شَمس . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج ِ شمس که بمعنی آفتاب است . (غیاث ) (آنندراج ): السلام علیک یا شمس الشموس و انیس النفوس . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شمس شود. ◄ ج ِ شَموس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به شَموس شود.
شموس . [ ش ُ ] (ع مص ) مصدر بمعنی شماس . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). توسنی کردن اسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پشت نادادن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ پدید کردن دشمنی را برای کسی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به شماس شود.
شموس . [ش َ ] (معرب، ص ) فرس شموس ؛ اسب توسن و چموش . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اسب توسن . (آنندراج ). اسب که پشت ندهد. (مهذب الاسماء). شارد. توسن . جموح . سرکش . حرون . شموص . معرب چموش و به همان معنی . ستور نافرمان که رکاب ندهد. (یادداشت مؤلف ) : شاپوربفرمود تا اسبی بیاوردند توسن و شموس و موی آن زن به دنب آن اسب دربستند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ساحت سینه های مشتاقان ز آرزوی تو شدبدور شموس . سنایی . عدم بگیرد ناگه عنان دهر شموس فنا درآرد در زیر ران خیال حرون . جمال الدین عبدالرزاق . ریذویه بفرمود تا استری شموس بیاوردند. (ترجمه ٔ تاریخ قم ص ٧٢). ♦ اسب یا مادیان شموس ؛ اسب چموش . اسب سرکش و بدرام : گهی بخت گردد چو اسب شموس به نعم اندرون زفتی آردت بوس . فردوسی . مادیانان گشن و فحل شموس شیرمردی جوان و هفت عروس . نظامی . ♦ سبز خنگ شموس ؛ اسب سبزرنگ بدرام . ۩ کنایه از آسمان و دهر است : منه دل بر این سبز خنگ شموس که هست اژدهایی به رخ چون عروس . نظامی . که چون خسرو از چین درآمد بروس کجا بردش این سبز خنگ شموس . نظامی . رجوع به چموش شود. ◄ خوی درشت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سرکش . لجوج . عنود. تندخو. (از اقرب الموارد). بدخوی . بدخلق . بدعنق . طاغی . (یادداشت مؤلف ). سرکش . (غیاث ) (آنندراج ). بدخو. (مقدمه ٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ص ٣) : عروسک زنانی چو دیوان شموس خجل گشته زآن قلعه ٔ چون عروس . نظامی . ♦ شموس شدن ؛ سرکش شدن . طاغی گشتن . نافرمان شدن : ز فرمانبران ملک قیلقوس نشد کس در آن شغل با وی شموس . نظامی .