شنار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنار. [ ش َ ] (اِ) گیاهی دوایی که زوفا نیز گویند. (ناظم الاطباء).
شنار. [ ش َ / ش ِ ] (اِ) شنا.شناوری . آب ورزی . سباحت . (ناظم الاطباء) : یکی گفت مردی سوی رودبار برود اندرون شد همی بی شنار. ابوشکور. ◄ تنک آبی از دریا و یا رودخانه که تهش نمایان بود و گل داشته باشد و کشتی در آن بند شود و بایستد و نگذرد. ◄ قعر آب، خواه آب دریا باشد و یا جز آن . ◄ بندر. ◄ مأمن کشتی . (ناظم الاطباء). ◄ شاخه ٔ نوی که تازه از درخت برآید. ◄ ولایت خرابی که کسی در آن توطن نکند و خالی از مردمان بود. (ناظم الاطباء) (از برهان ). ◄ (ص )چیز نامبارک و شوم و نحس . (ناظم الاطباء). نامبارک وشوم و نحس . (برهان ). ◄ بدبخت و بداختر. (ناظم الاطباء).
شنار. [ ش َ ] (ع اِ) عیب بدتر و عار. (از منتهی الارب ). بدترین عیب و عار. (از اقرب الموارد). ◄ دشمنی کردن باشد و دشمن داشتن یعنی با کسی و چیزی بد بودن . (برهان ). ◄ امر مشهور به بدی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). فضاحت و بی آبرویی و رسوایی و بدنامی و ننگ و عار. (ناظم الاطباء) : زانکه بی شکری بود شوم و شنار میبرد بی شکر را تا قعرنار. مولوی .