شنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنگی . [ ش َ ] (حامص ) خوشدلی . شادی : برداشت رباب [ معشوقه ] از سر شنگی و پس آنگه بنواخت و از جمله نواها بدرآمد. سوزنی . چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست چو زلف پرشکنش حلقه ٔ فرنگی نیست . سعدی . این دلبری و شنگی بی موجبی نباشد وین سرکشی و شوخی باز از کجاست گوئی . فخر بناکتی . ♦ شنگی کردن ؛ شاهدی و شوخی و ظرافت کردن : شنگی کن و سنگی زن بر شیشه ٔ عقل ایرا می چون پری از شیشه دیدار نمود اینک . خاقانی .