شهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهی . [ ش َ ] (ص نسبی ) مخفف شاهی، منسوب بشاه . ◄ (حامص ) پادشاهی . (برهان ). سلطنت و شاهی . (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (آنندراج ). پادشاهی . (غیاث ) (رشیدی ) (یادداشت مؤلف )(جهانگیری ). شاهنشهی . (یادداشت مؤلف ) : بدو گفت بی تو نخواهم مهی نه اورنگ و نه تاج و طوق شهی . فردوسی . شهی گرچه یک روز باشد خوش است . اسدی . بیزار گردند از شهی شاهان اگر بوئی برند زآن باده ها که عاشقان در مجلس خاقان خورند. مولوی (از آنندراج ). بجز غلامی دلدار خویش سعدی را ز کار و بار جهان گر شهی است عار آید. سعدی . گل را دیدم نشسته بر تخت شهی . حافظ. ◄ دامادی، چه داماد را نیز شه گویند. (برهان ). دامادی . (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (غیاث ). شاهی . شه و شاه بمعنی داماد. (جهانگیری ) : بنیاد نشاط عالم افکند بهرشهی خجسته فرزند. امیرخسرو (از انجمن آرا). که ما را عیش آماده ست امروز شهی ّ این دو شه زاده ست امروز. امیرخسرو (از انجمن آرا). ◄ (ص ) هر چیز شیرین عموماً و حلوایی که از نشاسته و تخم مرغ پزند خصوصاً. (از برهان )(ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ) (از غیاث ) (ازجهانگیری ). هر چیز شیرین . (غیاث ). ◄ خوش و خرم . (برهان ) (ناظم الاطباء). در تمام معانی رجوع به شاه و شاهی شود.
شهی . [ ش َ هی ی ] (ع ص ) مرد خواهان و آزمند. (منتهی الارب ). شهوان . یقال : رجل شهی ؛ ای شهوان . (اقرب الموارد). رجوع به شهوان شود. ◄ لذیذ. (از اقرب الموارد): شی ٔ شهی ؛ چیز لذیذ. (از اقرب الموارد). ♦ شی ٔ غری شهی ؛ چیزی که چشم به دیدن وی مشتاق است . (ناظم الاطباء). ◄ مرغوب . (منتهی الارب ). مشتهی . (اقرب الموارد). ♦ طعام شهی ؛ طعام مرغوب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
شهی . [ ش َ هی ی / هی ] (از ع، ص ) خوش مزه . خواهش زای . خواهش انگیز. مشهی . مرغوب . آرزوانگیز. (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). مطبوع و دل انگیز و شیرین : هزار بار ز عنبر شهی تر است به خُلق هزار بار ز آهن قویتر است به باس . منوچهری . وگر جودش گذر گیرد بسوی مکه و بطحا شهی و شهد گرداند کشنده شحم در حنظل . ازرقی (از انجمن آرا). تا ببینم این صدا آواز کیست که ندانی بس لطیف و بس شهی است . مولوی . نیک و بد را مهربان و مستقر بهتر از مادر شهی تر از پدر. مولوی . ♦ شهد شهی ؛ آرزوانگیز. (یادداشت مؤلف ) : تا بتلخی نبود شهد شهی همچو شرنگ تا بخوشی نبود صبر سقوطر چو شکر. فرخی . بر همه نیکوان شهر شهی نیست با دو لبانْت شهد شهی . ؟ (از رادویانی ). ◄ اشتها و آرزو کرده شده . (از انجمن آرا). آرزوخواه . (یادداشت مؤلف ).