شه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شه . [ ش َه ْ ] (اِ) مخفف شاه . پادشاه . سلطان : شفیع باش بر شه مرا بدین زلت چو مصطفی بر دادار بَرْرَوِشْنان را. دقیقی . ستم باد بر جان او ماه و سال که شد بر تن و جان شه بدسگال . فردوسی . سلیسون شه فرخ اخترش بود فلقراط شه را برادرش بود. عنصری . شه گیتی ز غزنی تاختن برد بر افغانان و بر گبران کهبر. عنصری . گوید که مرا این می مشکین نگوارد الا که خورم یاد شه عادل و مختار. منوچهری . شه آن به که باشد بزرگ از گهر خرد دارد و داد و فرهنگ و فر. اسدی . شه از داد و بخشش بود نیک بخت کز او بخشش و داد نیکوست تخت . اسدی . چنین داد پاسخ که شه را نخست خرد باید و رای و دین درست . اسدی . شه چو عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال . سنایی . شه چو غواص و ملک چون دریاست خفتنش در میان آب خطاست . سنایی . شه چو برداردت فکنده ش باش چون تو را خواجه کرد بنده ش باش . سنایی . شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پیش پیداست کز این میان چه خواهد برخاست . نورالدین منشی . هر کجا زنبورخانه ٔ عاشقی است جای چون شه در میان خواهم گزید. خاقانی . شه مشرق که مغرب را پناه است قزل شه کافسرش بالای ماه است . نظامی . از شهی کو سیاست انگیزد دشمن و دیو هر دو بگریزد. نظامی . شبان چون به شه نیکخواهی رساند مدارای شاهش به شاهی رساند. نظامی . شه یکی جان است ولشکر پر از او روح چون آب است و این اجسام جو. مولوی . که رعیت دین شه دارند و بس این چنین فرمود سلطان عبس . مولوی . هرکه را در دست تیر شه بود راه یابد تا به منزل می رود. مولوی . رجوع به شاه شود. ♦ شه حجله ؛ مخفف شاه حجله . کنایه از آفتاب است . و رجوع به ترکیبات شاه شود. ◄ داماد : به چه ماند به عروسی عالم که سبکروح و گران کابین است شه او زیبد منصور سعید زانکه او خسرو و او شیرین است . ابوالفرج رونی . این کعبه شاه اعظم و ایثار قدرتش بر نوعروس فتح شه کامکار کرد. خاقانی . و رجوع به شاه شود. ◄ (ص ) سیر، مقابل گرسنه . ◄ (اِ) منع، در برابر رخصت و رضا. (برهان ) (جهانگیری ). ◄ هر چیز که در بزرگی و خوبی بحسب صورت و سیرت از امثال خود بزرگتر و ممتاز باشد همچو شهسوار و شهباز و شهپر. (از برهان ) (از انجمن آرا). شاه . رجوع به شاه وترکیبات آن در این معنی شود. ◄ (صوت ) کشت کردن شاه شطرنج باشد یعنی مهره ای را در جائی بگذارند که شاه حریف لاعلاج از جای خود برخیزد یا علاج برخاستن کند. (برهان ) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) : شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتافت گفت شه شه وآن شه کبرآورش یک یک آن شطرنج میزد بر سرش . مولوی . باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن میقات شد. مولوی .
شه . [ ش ُه ْ ] (صوت، اِ)کلمه ای است که در محل کراهت و نفرت گویند. (برهان ) (از رشیدی ) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از غیاث اللغات ). اف . کلمه ٔ نفرین . اُه . وای : پیغمبر (ص ) ایشان را گفت : اگر به من نگروید خدای تعالی شمارا عذاب کند. ابولهب آنجا ایستاده بود گفت شُه ْ بر تو باد ای محمد بدین دین که آوردی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گفت [ ابولهب ] ای محمد تو ما را بدین خواندی، شُه ْ بر تو باد و بر دین تو. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گفت قابیل آه شه بر عقل من که بود زاغی ز من افزون به فن . مولوی . وان هوای نفس غالب بر عدو نفس جنس اسفل آمد شه بدو. مولوی . گفت اُه ماهی ز پیران آگه است شه تنی را کو لعین درگه است . مولوی . شه بر آن عقل و گزینش که تراست چون تو کان جهل را کشتن سزاست . مولوی . همی گفت شه بر من و چهر من بر این دوستی کردن و مهر من تن کوه وارم کنون چون که است یکی آتشم من که دودم شه است . ؟ (از شعوری در لفظ پادشاه ج ١ ورق ٢٤٦).