شوخگن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوخگن . [ گ ِ ] (ص مرکب ) شوخگین . پلید و چرکن . (لغت فرس اسدی ). دارای شوخ . چرکین . چرک . دَرِن . دَنِس . (یادداشت مؤلف ). پلید. (صحاح الفرس ). دنس . (نصاب ). چرکن . (برهان ) (آنندراج ). جامه و بدن که پرچرک باشد. (از غیاث اللغات ): مروان یک سال درنگ کرد آنجا [ بر در قلعه ]، چون اندرماند و هیچ حیلت ندانست برخاست و سر و تن را بشست و مرگ را بیاراست، پس جامه ٔ طباخ بپوشید و عمامه ٔ شوخگن اندر سر بست . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). شده میراث ز جدانش از دیرینه شوخگن گشته از شنبه و آدینه . منوچهری . هم از اینسان به عید خواهی رفت شوخگن جبه چارکن دستار. مسعودسعد. کیمخت نافه را که حقیر است و شوخگن عزت بدان کنند که پر مشک اذفر است . سعدی . ♦ شوخگن شدن ؛ آلوده شدن به شوخ . چرکین شدن . توسخ . تدنس . طفس . دنس . طفاسه . وسخ . وضر. طبع. (تاج المصادربیهقی ). توسخ . تدنس . (المصار زوزنی ). ♦ شوخگن کردن ؛ آلوده کردن به شوخ . چرکین کردن . توسیخ . (المصادر زوزنی ). ♦ شوخگن گردانیدن ؛ آلودن به شوخ . چرکین گردانیدن . ایساخ . ادران . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ ناخالص و درآمیخته . آلوده به مواد هیچکاره . ناسره : و چنین میگویند که چون کافور از درخت بیرون کنند شوخگن باشد... و بازرگانان آن را بشویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).