شوخگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوخگین . (ص مرکب ) شوخگن . (المعجم ). شوخگن که چرکن باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). چرکین . (ناظم الاطباء). واقح . (منتهی الارب ). دنس . چرک . چرگن . ناپاک . (یادداشت مؤلف ). پلید و چرکن . (لغت فرس اسدی ) : جاف جاف است و شوخگین و سترگ زنده مگذار دول را زنهار. منجیک . موی ژولیده ای بسر دارد شوخگین جامه ای ببر دارد. طیان . ♦ شوخگین شدن ؛ درن . وسخ . وضر. (یادداشت مؤلف ). ◄ دست و پای سخت و درشت شده و پینه بسته . ◄ ریشی که از آن ریم پالاید. (از ناظم الاطباء).