شوخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوخی . (حامص ) چرکی . دناست . درن . وسخ . پلیدی . (یادداشت مؤلف ) : گر از تو دل مردمان خسته شد به شوخی درون دیده ها شسته شد. فردوسی . ◄ (اِ) چرک و ریم . (ناظم الاطباء). رجوع به شوخ شود. ◄ زنگ . ◄ زبیل و خاشاک . (ناظم الاطباء). ◄ (حامص ) بی ادبی . بی حیایی . بی شرمی . (ناظم الاطباء)(یادداشت مؤلف ). گستاخی . دریدگی : مر او را خرد نی و تیمار نی به شوخیش اندر جهان یار نی . ابوشکور. بر در شوخی بنه شرم و خرد وانگهی گستاخ وار اندرخرام . ناصرخسرو. به کوی شوخی و بی شرمی و بداندیشی اگر بدانی من نیک چستم و چالاک . سوزنی . من آن کسم که چو بنهم بر اسب شوخی زین زدن نیارد ابلیس چنگ در فتراک . سوزنی . اگر درسیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم . (گلستان ). اگرجاهلی به زبان آوری و شوخی غالب آید عجب نیست . (گلستان ). میگویم این زمان که سخن عرض میکنم شوخی نگر که قطره به دریا همی برم . ابن یمین . شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت چشم دریده ادب نگاه ندارد. حافظ. ◄ سماجت . وقاحت : یکی گفتش این خانه ٔ خلق نیست که چیزی دهندت بشوخی مایست . سعدی . ◄ تهور. بی باکی . (ناظم الاطباء). چالاکی و گستاخی . بی پروائی : و مردمانی از [ غوریان ] با سلاح و آلات و دلیری و شوخی اندر حرب . (حدود العالم ). بدو گفت نیرنگ داری هنوز نگردد همی پشت شوخیت کوز. فردوسی . بدانست لشکر که این نیست راست به شوخی ورا سر بریدن سزاست . فردوسی . ◄ طراری . ◄ شادی و خوشی و عشرت و سرور و خرمی . ◄ عشوه سازی . (ناظم الاطباء). ناز و دلربایی . عشوه گری . شاهدی . رعنایی . طنازی : گه گه زنی از شوخی حلقه ٔ در خاقانی خانه همه خون بینی سر درنکنی، دانم . خاقانی . رنگ شوخی به مجلس آمیزد سنگ فتنه به لشکر اندازد. خاقانی . همه کارشان شوخی و دلبری گه افسانه گوئی، گه افسونگری . نظامی . به شوخی پشت بر شه کرد حالی ز خورشید آسمان را کرد خالی . نظامی . هنوزم در دل از خوبی طربهاست هنوزم در سر از شوخی شغبهاست . نظامی . دگربه یار جفاکار دل مده سعدی نمیدهیم و به شوخی همی برند از پیش . سعدی . معلمت همه شوخی و دلبری آموخت . سعدی . با قامت بلند صنوبرخرامشان سرو بلند و کاج به شوخی رمیده اند. سعدی . ◄ شیطانی و بازی طفل بیش از حد، یعنی مفرط و بی اندازه . شیطانی . شیطنت . بی آرامی (نزد کودکان ). شیطنت اطفال . (یادداشت مؤلف ). و امروز در خراسان گویند شوخی مکن، یعنی شیطانی مکن . (یادداشت مؤلف ). فضولی طفلی که بازی او نه بحد عادی بلکه افراطی و بیش از اندازه و مضر به حال او و اذیت کننده ٔ کسان و اطفال دیگر باشد. بمعنی شیطان یعنی بازی کننده ٔ نه بسامان در اطفال است و امروز هم در خراسان متداول و معمول است . یکی از دوستان خراسانی من به فرزندش آنگاه که شیطنت میکرد یعنی بازی نه بسرحد معمول، می گفت : شوخی مکن . (یادداشت مؤلف ). ◄ در تداول امروز، مزاح . طیبت . مطایبه . مفاکهة. خوش طبعی . لاغ و مزاح . مقابل جدی . (از ناظم الاطباء). ♦ امثال : اگر دیدند شوخی اگر ندیدند جدی . شوخی را زیر لحاف می کنند . شوخی شوخی آخرش جدی میشود، یا به جدی میکشد . ♦ شوخی باردی ؛ از اتباع است، و از «باردی » معنی عربی آن اراده نمی شود. (یادداشت مؤلف ). ♦ شوخی بردار نبودن ؛ جدی بودن . در آن مسامحه و بی قیدی راه نداشتن : فلان کار شوخی بردار نیست . ♦ شوخی بی مزه ؛ مزاحی که لطف نداشته باشد. مزاح سرد و خنک . ♦ شوخی تلخ ؛مزاح درآمیخته به ناسزا. مزاح تند و بی ادبانه . شوخی زننده که مخاطب را برنجاند. ♦ شوخی زننده ؛ مزاح تند و بی ادبانه که مخاطب را برنجاند. ◄ در اصطلاح صوفیه، کثرت التفات را گویند به اظهار صور افعال . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).