شورانگیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شورانگیز. [اَ ] (نف مرکب ) فتنه انگیز. (ناظم الاطباء). فتان . (مهذب الاسماء). محرک . (فرهنگ فارسی معین ) : چو ابر از شوربختی شد نمکبار دل از شیرین شورانگیز بردار. نظامی . توبه را تلخ میکند درحلق یار شیرین دهان شورانگیز. سعدی . دلم رمیده ٔ لولی وشی است شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز. حافظ. ♦ چشم شورانگیز ؛ چشم فتنه انگیز. چشم فتان . و رجوع به چشم ... شود. ◄ غوغابرپادارنده . ولوله اندازنده : ایا به رزمگه اندر چو ببر شورانگیز ایا به بزمگه اندر چو ابر گوهربار. فرخی . چو تیغ گیرد بهرام دیس شورانگیز چو جام گیرد خورشیدوار زرافشان . فرخی . از خسان چوسار شورانگیز چون ملخ بر ملا گریخته ام . خاقانی . ◄ ایجادکننده ٔ شوق و وجد و حال و جنون : فتنه ٔ سامریش در دهن شورانگیز نفس عیسویش در لب شکرخابود. سعدی . وه که آتش در جهان زد عشق شورانگیز من چون من اندر آتش افتادم جهانی گو مباش . سعدی . خواجه همام الدین اشعار دلاویز و غزلهای شورانگیز دارد. (حمداﷲ مستوفی ). عذوبت معانیش چون کرشمه ٔ شیرین شورانگیز. (حبیب السیر ص ١٢٣). ♦ خاطر شورانگیز ؛ خاطر مشتاق . و رجوع به خاطر شود. ♦ طبع شورانگیز ؛ طبع جنون بار و فتنه انگیزو آشوبگر. و رجوع به طبع شود. ♦ عشق شورانگیز ؛ عشق جنون بار. و رجوع به عشق شود.