شورش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شورش . [ رِ ] (اِمص ) عمل شوریدن . (یادداشت مؤلف ). از: شور + «ش »، علامت اسم مصدر. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). شوریدن . شور و غوغا کردن . (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). غوغا و هنگامه . (ناظم الاطباء): مهواع ؛ شورش و بانگ درحرب . مِهْوَع ؛ شورش و بانگ در حرب . (منتهی الارب ). ◄ فریاد و ناله . بانگ و فغان : از شورش آه من همه شب بادام تو دوش ناغنوده . خاقانی . شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی خبر باشد. سعدی . ◄ آشفتگی و پریشانی . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). تشویش . ◄ فتنه و فساد. (ناظم الاطباء) : شورش جنگ برپا شد.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٦). ◄ جنگ و جدال و ستیزه و پیکار : چو پای و رکاب و بر و یال تو چنین شورش جنگ و کوپال تو. فردوسی . همه زیر فرمانش بیچاره اند که با شورش و جنگ پتیاره اند. فردوسی . بدان شورش اندر میان سپاه از آن زخم شمشیر و گرد سیاه . فردوسی . گر او را فرستی بنزدیک من وگرنه ببین شورش انجمن . فردوسی . در مصاف دشمنان گر با کمان شورش گرفت مرد در جوشن بلرزد پیل در برگستوان . فرخی . رعایا و ولایتها آسوده گردند و از این گریختن و تاختن و جنگ و جدال و شورش بازرهند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٨). ترا با من این شورش و کار چیست ز بهر کسان جنگ و پیکار چیست . (گرشاسبنامه ). ◄ طغیان و نافرمانی و یاغیگری و آشوب . (ناظم الاطباء). عصیان . آشوب . انقلاب . (فرهنگ فارسی معین ). تمرد و عصیان . (قاموس کتاب مقدس ). ثوره . بلوا : بعد از مدتی عزالدوله ... از عم یاوری خواست از تشویش و اضطراب لشکر و رکن الدوله عضدالدوله را بفرمود به جانب اهواز رود به یاری ابن عم و چون عضدالدوله به جانب بغداد رسید آن شورش کمتر شده بود. (مجمل التواریخ والقصص ). و شورش عیاران کمتر شده بود زانکه حاجب تنی چند گردن بزد و دونیمه کرد کاری بسیاست فروگرفت و مصادره ها ستد. (راحةالصدور راوندی ). ◄ تموج . تلاطم : چو دریا به شورش گرفتی شتاب یکی طشت بودی بکردی پرآب . اسدی . شورش دریای اشک من به زمین رفت بر تن ماهی شکنج مار برافکند. خاقانی . ◄ هیجان . (فرهنگ فارسی معین ). وجد. التهاب . وجد و حال و اشتیاق : هست از پری رخساره ای در نسل آدم شورشی شور بنی آدم همه زان روی گندمگون نگر. خاقانی . گر ترا مستی چو عشق بلبل است شب مخسب و شورشی در ما فکن . عطار. ♦ شورش اندر دل افتادن (فتادن )؛ وجد و شوق پدید آمدن : شورشی اندر میان دل فتاد دل در آن شورش هوای یار کرد. عطار. ◄ جنون . دیوانگی . جنون عشق : حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند. (گلستان ). چشمم از زاری چو فرهاد است و شیرین لعل تو عقلم از شورش چو مجنون است و لیلی روی تو. سعدی . یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال . سعدی . ◄ اضطراب . نگرانی . قلق . ♦ شورش دل ؛ اضطراب و نگرانی و قلق : ورت ارادت باشد به شورش دل خلق بشور زلف که در هر خمی دلی داری . سعدی . ◄ درهم آمیختن . (برهان ) (آنندراج ). درهم آمیختگی . (فرهنگ فارسی معین ). اختلاط و آمیزش . (ناظم الاطباء). ◄ برهم زدن . ◄ برهم خوردن . (برهان ) (آنندراج ). ◄ نفرت و کراهت . ◄ استفراغ و حالت قی . (ناظم الاطباء). ◄ افتراق و جدائیها. (قاموس کتاب مقدس ).
شورش . [ رِ ] (اِ) غذای شور و نمکین . (ناظم الاطباء). ملاحت و نمکینی . (آنندراج ). ◄ نمکدان . (ناظم الاطباء).