شوریده دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوریده دل . [ دَ / دِدِ ] (ص مرکب ) شیدا. عاشق . آشفته احوال : چو از بیطاقتی شوریده دل شد از آن گستاخ رویی ها خجل شد. نظامی . شوریده دلی چنین هوایی تن درندهد به کدخدایی . نظامی . مگس پیش شوریده دل پر نزد که او چون مگس دست بر سر نزد. سعدی . هرکه را کنج اختیار آمد تو دست از وی بشوی کآنچنان شوریده دل پایش به گنجی در فروست . سعدی . شوریده دلانیم نه هشیار و نه مست سرگشته و پای بسته و باده بدست . اوحدی .