شور
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) مشورت کرد. ۲- (اِمص.) مشورت.
۱ - (اِ.) هیجان. ۲- غوغا. ۳- فتنه، آشوب. ۴- مخلوط خیار وگل کلم و کرفس و هویج و سبزی را در آب نمک خیساندن. ۵- (ص.) پرنمک. ۶- بدشگون.
(اِمص.) ورزیدن، به کار بردن، عمل کردن. ۲- (اِفا.) در ترکیبات به معنی «شورنده» آید: الف - (به کار برنده، ورزنده): سلاحشور، سلحشور. ب - زیر و زبر کننده، برهم زننده: خاکشور.