شو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شو. (اِ) مخفف شوی است که شوهر باشد. (برهان ).در تداول گناباد خراسان، زوج . بعل . بت : بس شهر که مردانشان با شه بچخیدند کامروز نبینند در اوجز زن بی شو. فرخی . من آن زن فعلم از حیض خجالت که بکری دارم و شویی ندارم . خاقانی . از آن در عده ٔ عزلت نشسته ست که از زن سیرتان شویی ندارد. خاقانی . سالی است که شد عروس و بیش است با موجب شو بمهر خویش است . نظامی . چون شوهر بی آلت چون ... باعلت بر این زن و بر آن زن بر این شوو بر آن شو. مولوی (غزلیات ).
شو. [ ش َ / شُو ] (نف مرخم ) مخفف شونده، وهمیشه بطور ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء).
شو. (اِمص ) مرادف شست، از شستن : شست و شو. (برهان ). ◄ (نف مرخم ) شوی . مخفف شوینده (در ترکیب ): گِل سرشو. (یادداشت مؤلف ).شوی . شوینده : جامه شو. مرده شو. (از ناظم الاطباء).