شک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ کّ) [ ع. ] (اِ.) گمان، دودلی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ کّ) [ ع. ] (اِ.) گمان، دودلی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شک . [ ش ُ ] (فرانسوی، اِ) برخورد. ضربه که به صحت کسی وارد آید. ◄ اثر صاعقه و برق در اطراف محل ورود صاعقه .
شک . [ ش ُ ] (اِ) مرگموش را گویند و آنرا به عربی تراب هالک و سم الفار خوانند. (برهان ) (از بحر الجواهر). صاحب برهان گفته سم الفار است وآنرا فارسی دانسته و آن عربی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). هالک . رهج الفار. تراب الهالک . هالوک . رهج . (یادداشت مؤلف ). چون خوردن آن سبب قتل موش میگردد مرگموش گویند و آن جسمی است معدنی و سفید و ثقیل الوزن و براق و از سموم قتاله است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). دوده را گویند که از نقره حاصل شود، و نیز گویند بخاری است که از معادن زرنیخ متصاعد شود و چون کثافتی دراو پدید آید او را بگیرند و در وقت حاجت بکار برند.(از تذکره ٔ صیدنه ٔ ابوریحان بیرونی ). تراب الهالک گویند. اهل مغرب رهج الفار خوانند و به عربی سم الفار و به شیرازی مرگ موش کانی گویند. و جماعت اکسیریان وی رازرنیخ سفید خوانند و وی سم قاتل بود و معالجه ٔ کسی که آن خورده باشد چنان کنند که معالجه ٔ کسی که زیبق مصعد خورده باشد و مشکل خلاص یابد و آنرا در میان پنیر یا چیز دیگر گذارند موشی که آنرا بخورد بمیرد و هرموش که بوی آن موش مرده بشنود بمیرد چنانکه خانه ازموش پاک گردد. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) : گر بر شرنگ و شک بوزد باد لطف تو درحال شهد و شکّر گردد شرنگ و شک . سوزنی (ازجهانگیری ). ◄ عکه را گویند و آن پرنده ای است معروف . (برهان ) (ناظم الاطباء) . کلارژه . عقعق . غلبه . عکه . کک .
شک . [ ش َ ] (اِ) (مأخوذ از زند و پازند) گمان و ظن و شبهه . (از برهان ) (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
تذبذب، تردد، تردید، دودلی، ریب، ریبت، شبهه بدگمانی، سوءظن احتمال، اشکال، ظن، وسواس (متضاد: یقین)
فرهنگ طیفی واژهدان
شبهه، گمان، ظن، مظان، تردید، دودلی، تزلزل، اماواگر، سستی ایمان، سوء ظن عصیان، سرکشی، ضدیت مورد گمان، مظنه، جای ظن و گمان تذبذب
واژگان فارسی سره واژهدان
گمان، دودلی، پنداشت، پندار