شکافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش تَ) [ په. ]<BR>۱- (مص م.) چاک دادن، پاره کردن.<BR>۲- شکستن.<BR>۳- (مص ل.) پاره شدن، شق شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش تَ) [ په. ] ۱- (مص م.) چاک دادن، پاره کردن. ۲- شکستن. ۳- (مص ل.) پاره شدن، شق شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکافتن . [ ش ِ / ش َ ت َ] (مص ) پاره کردن . (ناظم الاطباء) (حاشیه ٔ برهان چ معین ). خرق کردن . شق کردن .خرق . صدع . خرع . شِق ّ. شَق ّ. منشق کردن : شکافتن هیزم . دریدن دوخته . مقابل دوختن . (یادداشت مؤلف ) : از اژدهای هفت سر مترس از مردم نمام بترس که هرچه وی بساعتی بسْکافد به سالی نتوان دوخت . (قابوسنامه ). ◄ بازنمودن . از هم دریدن : دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی . هاتف اصفهانی . ♦ شکافتن امری (مسأله ای و غیره ) ؛ روشن کردن آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ شیار کردن زمین را. (یادداشت مؤلف ). ◄ چاک کردن . شق کردن و دریدن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) (ناظم الاطباء). کافیدن . کفتن . کافتن . کافتیدن . ترکاندن . ترکانیدن . غاچ دادن . بقره . فتق . فرت . بزل . فلق . تبزیل . کفاندن . کفانیدن . (یادداشت مؤلف ) : شکافد تهی گاه سرو سهی نباشد مر او را ز درد آگهی . فردوسی . کاین آبنوس و عاج شب و روز روز و شب چون عاج آبنوس شکافد دل کرام . خاقانی . زهره ٔ اعدا شکافت چون جگرصبحدم تا جگرآب را سدّ ببست از تراب . خاقانی . یک سهم تو خضروار بشکافت هفتادوسه کشتی ابتران را. خاقانی . فلک شکافد حکمش چنانکه دست نبی شکاف ماه دوهفت آشکار میسازد. خاقانی . مصطفی مه می شکافد نیمه شب ژاژ می خاید ز کینه بولهب . مولوی . به زخم شمشیر سر و سینه ٔ یکدیگر میشکافند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥١). بطّ؛ شکافتن ریش . بقر؛ شکم بشکافتن . (از تاج المصادر بیهقی ). ♦ از هم شکافتن ؛ از هم دریدن . برشکافتن . دریدن : به ثقل و طاق و فضل ِ قوّت در زیر پای پست میکرد و به خرطوم از پشت اسب می انداخت و بدان از هم می شکافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٦). ♦ بازشکافتن ؛ برشکافتن . از هم دریدن : بازشکافی به تیر سینه ٔ اعدا چو سیب بازنمایی به تیغ دانه ٔ دلها چو نار. خاقانی . ۩ در هم شکستن . خراب کردن . (یادداشت مؤلف ) : منصور بفرمود تا آن کوشک [ کوشک سپید مداین ] را بازشکافتند و خشت پخته و گرج به کشتی همی آوردند. (مجمل التواریخ و القصص ). رستخیر است خیز و بازشکاف سقف ایوان و طاق و طارم را. خاقانی . ♦ برشکافتن ؛ دریدن . بردریدن . (یادداشت مؤلف ) : که رستم به کینه بر او دست یافت به دشنه جگرگاه او برشکافت . فردوسی . به صور صبحگاهی برشکافم صلیب روزن این بام خضرا. خاقانی . فریب گنبد نیلوفری مخور که کنون اجل چو گنبد گل برشکافدت عمدا. خاقانی . ۩ خراب کردن . (یادداشت مؤلف ) : ... مردمان گویند بنا که ایشان بکردند دیگر ملکان بر نتوانستند شکافتن و خراب کردن و چنانکه بود [ کوشک سپید مداین را ] تمام برشکافتند. (مجمل التواریخ و القصص )... مؤنت آن [ کوشک ] از برشکافتن به بغداد رسیدن هر خشتی به درمی سیم برمی آمد. (مجمل التواریخ و القصص ). ♦ برشکافتن (شکافتن ) سقف ؛ چوب و تیر آن بیرون کردن . (یادداشت مؤلف ) : هرچه از پدران رسیده بود همه تلف گشت تا محتاج شدم به برشکافتن سقف های خانه . (تاریخ بیهق ). ◄ شکستن . (ناظم الاطباء) (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : بگفت ار کُشی ور شکافی سرم ز بوی دهانت به رنج اندرم . (بوستان ). ♦ شکافتن بیع ؛ اقاله . (یادداشت مؤلف ). فسخ کردن . پاره کردن . شکستن بیع. ◄ گسیختن . (از ناظم الاطباء). ◄ رخنه کردن . (از ناظم الاطباء) (از حاشیه ٔبرهان چ معین ). ◄ خراب کردن . (از ناظم الاطباء). ◄ بریدن : شکافتن کشتی آب دریا را. (یادداشت مؤلف ) : ندانی که سعدی مکان ازچه یافت نه هامون نوشت و نه دریا شکافت . (بوستان ). شج ؛ شکافتن کشتی دریا را. (تاج المصادر بیهقی ) (از منتهی الارب ). مخر. مخور؛ شکافتن کشتی آب را. (دهار). ◄ به درازا شق کردن . از طول بریدن . (ناظم الاطباء). به درازا با کارد و امثال آن کمی یا بالتّمام جدا کردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ شکافتن قلم ؛ سر آن را به درازا شق کردن : چون بنوشت از هیبت سر قلم شق شد و آن سبب بماند تا روز قیامت هیچ قلم ننویسد تا نشکافند. (قصص الانبیاء ص ٤). ♦ موی شکافتن ؛ به درازا شق کردن موی را. ۩ کنایه از مهارت و دقت سخت نمودن در کاری : پدر آنجا که سخن خواند بشکافد موی پسرآنجا که سخن گوید بفشاند زر. فرخی . موی معنی می شکافم دوستان را آگهی است دشمنان را نیز هر مویی بر این معنی گواست . خاقانی . موی شکافم به شعر موی شدستم ز غم لیک نگنجم همی در حرم مقتدا. خاقانی . در پیش لشکر به تیر موی می شکافتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٨). ◄ توسط کردن میان بایع و مشتری . ◄ دریده شدن و چاک شدن . (ناظم الاطباء). پاره شدن . شق شدن . (فرهنگ فارسی معین ). انفلاق . انشرام . انصداع . انشقاق . اختراع . انفطار. انبزال . دریده شدن . (یادداشت مؤلف ) : می خورم تا چو نار بشکافم می خورم تا چو خی برآماسم . ابوشکور بلخی . هر آن کس که آواز از او یافتی به تَنْش اندرون زَهره بشکافتی . فردوسی . تن مسکین من بگداخت چون موم دل غمگین من بشکافت چون نار. فرخی . ◄ خراب شدن . (ناظم الاطباء). ◄ شکسته شدن . ◄ نشأت یافتن . پدید آمدن . ◄ منتج شدن . حاصل آمدن . (فرهنگ فارسی معین ). حادث شدن : هر روز می پروراند و شیرین میکند و ببینی که از این چه شکافد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٥٥). ◄ مشتق شدن کلمه ای از ریشه و مصدر. اشتقاق یافتن . اشتقاق . مشتق شدن . (یادداشت مؤلف ). شکافتن سخن از سخن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) : این نام [ نام باحورا ] از بحران شکافته است و بحران حکم بود. (التفهیم ). نام قولنج [ صواب : قولیج ] از نام این روده [ قولون ] شکافته اند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ شکافتن سخن از سخن (حدیث از حدیث ) ؛ مشتق شدن سخن از سخنی . کشیده شدن مطلب به مطلب دیگر. (یادداشت مؤلف ). آمدن سخن و حدیث و مطلبی بمناسبت سخن و حدیث و مطلب قبل . کشیده شدن حرفی بدنبال حرفی دیگر : کتاب خاصه تاریخ با چنین چیزها خوش باشد و از سخن، سخن می شکافد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٨). از حدیث، حدیث شکافد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٥). ناچار از حدیث، حدیث بشکافد و باز باید نمود کار کرمان و سبب هزیمت [آن لشکر که آنجا مرتب بود]. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٧). ◄ منشعب شدن . جدا شدن . (یادداشت مؤلف ) : فرعون بر لب رود نیل آنجا که جویهای مصر از آنجا شکافد یکی منظره بکرد خوش . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).