شکاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ کّ) [ ع. ] (ص.) بسیار شک کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ کّ) [ ع. ] (ص.) بسیار شک کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکاک . [ ش َ ] (ع اِ) ناحیه و کرانه ای از زمین . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
شکاک . [ش ِ ] (ع اِ) خانه ها که بر یک رسته باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
شکاک . [ ش َک ْ کا ] (ع ص ) کثیرالشک و کسی که بسیار شک کند و تردید داشته باشد. (ناظم الاطباء). بسیار شک کننده . دیرباور. بسیارشک . ج، شَکّاکین . (یادداشت مؤلف ). کسی که منکر حصول علم باشد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شکاکان شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
مردد، بددل، بدگمان، بدقلب، متردد، متزلزل، دودل، نامصمم مسئلهدار کافر، لامذهب بلاتکلیف، منتظر
واژگان فارسی سره واژهدان
دودل، دو دل، پرگمان، بدبین، بد گمان