شکایت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکایت کردن . [ ش ِ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گله کردن . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). گله داشتن . شکوه نمودن . شکوه کردن . (یادداشت مؤلف ). تمییل . (منتهی الارب ) : اکنون چنانکه بنده میشنود و میبیند ایشان را تمکین سخت تمام است و آلتونتاش با بنده نکته ای چند بگفته است در راه که میراندیم شکایتی نکرد اما در نصیحت امیر سخنی چند بگفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٨١). بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکند. مولوی . هرکه را بینی شکایت میکند کآن فلان کس راست طبع و خوی بد. مولوی . شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان . (بوستان ). شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند لیکن از شوق حکایت به زبان می آید. سعدی . آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست فریاد که بر حال کسش مرحمتی نیست . سعدی . از دست دیگری چه شکایت کند کسی سیلی به دست خویش زده بر قفای خویش . سعدی . شکایت از که کنم خانگیست غمازم . حافظ. ◄ تظلم کردن . دادخواهی کردن . عارض شدن . فریاد خواستن . ◄ ناله و زاری کردن . (فرهنگ فارسی معین )(ناظم الاطباء). نالیدن از. بنالیدن از. (یادداشت مؤلف ) : عاقل نکند شکایت از درد مادام که هست امید درمان . سعدی . مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش که تیره بختی اگر هم بر این نسق مُردی . سعدی .
واژگان فارسی سره واژهدان
شاویدن