شکر شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکر شکستن . [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) خرد کردن شکر. ساییدن شکر. شکستن شکر را برای خوردن، چنانکه طوطی . (یادداشت مؤلف ) : خنده ٔ طوطی لب شکّر شکست قهقهه ای بر دهن کبک بست . نظامی . از من به عشق روی تو می زاید این سخن طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد. سعدی . طوطی شکر شکستن دیگر روا ندارد گر پسته ات ببیندوقتی که در کلامی . سعدی . ◄ کنایه است از سخن بسیار شیرین و دلپسند گفتن . سخت خوش ادا کردن کلمات . عظیم فصاحت داشتن . (یادداشت مؤلف ) : چون این پادشاه در سخن آمدی جهانیان بایستی که در نظاره بودندی که دُر پاشیدی و شکر شکستی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨). و رجوع به شکرشکن شود. ♦ شکر و قند شکستن ؛ کنایه است از شیرین سخنی کردن . (آنندراج ) : تلخی نشنیدیم هم از ساقی مجلس هرچند که پیشش شکر و قند شکستیم . بابافغانی تبریزی (از آنندراج ).