شکرانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرانه . [ ش ُ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) شکرگزاری و حقشناسی و سپاسداری و ادای شکر نعمت و تشکر. (ناظم الاطباء). سپاسگزاری . سپاسداری . شکران . شکر. (یادداشت مؤلف ). ◄ آنچه نذر کنند یا به فقرادهند بر سبیل شکرگزاری از حصول نعمتی یا دفع نقمتی و بلیّتی . نذر و نثار. (یادداشت مؤلف ) : شکرانه ٔ آن روزی کآید به شکار دل من زرّ و سر اندازم گر کس شکر اندازد. خاقانی . آمده در دام چنین دانه ای کمتر از آوازه ٔ شکرانه ای . نظامی . ز شکر و ز شکرانه باقی نماند بسی گنج در پای خسرو فشاند. نظامی . به گنجینه سپارم گنج را باز بدین شکرانه گردم گنج پرداز. نظامی . شکرانه ٔ این چه می پذیری کو صید شد و تو صیدگیری . نظامی . به شکرانه ٔ دولت تندرست بر آن پشته بنیادی افکند چست . نظامی . گر مرا در عشق خود فانی کنی باقیت بر جان من شکرانه ایست . عطار. همی گفت ژولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی . سعدی . ای صاحب کرامت شکرانه ٔ سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را. حافظ. بدین شکرانه میبوسم لب جام که کرد آگه زراز روزگارم . حافظ. گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز سجده ٔ شکر کنم وز پی شکرانه روم . حافظ. شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند. حافظ. سلطان ... شکرانه ٔ آن روی بر زمین نهاد. سلجوقنامه (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ امثال : شکرانه ٔ بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است . ♦ به شکرانه ؛ بعنوان شکرانه . بر سبیل سپاسداری . بجهت شکر. برای سپاس . سپاسگزاری را. (یادداشت مؤلف ) : دوست در روی ما چو سنگ انداخت ما به شکرانه شکّر اندازیم . خاقانی . هر که لب شکربار ترا بمزد به شکرانه هزار جان فدا کند. (سندبادنامه ص ١٣٠). خلاف طبیعت به ناهید داد به شکرانه قرصی به خورشید داد. نظامی . هرچه در باغ بود و در خانه پیش او ریختم به شکرانه . نظامی . به شکرانه جان را کشیدند پیش چو دیدندروی خداوند خویش . نظامی . خواب چو پروانه پر انداخته شمع بشکرانه سر انداخته . نظامی . جان بشکرانه دادن از من خواه گر به انصاف با میان آیی . سعدی . چو خود را قوی حال بینی و خوش بشکرانه بار ضیعفان بکش . سعدی . نه خواهنده ای بر در دیگران بشکرانه خواهنده از در مران . سعدی . بشکرانه گفتا بسر ایستم که آنم که پنداشتی نیستم . سعدی . گشا ای مسلمان بشکرانه دست که زنار مغ بر میانت نبست . سعدی . به جان او که بشکرانه جان برافشانم اگر بسوی من آری پیامی از بر دوست . حافظ. ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر بدرآورد و بشکرانه بسوخت . حافظ. ♦ شکرانه کردن ؛ شکر کردن . سپاسداری کردن : بسی شکرو بسی شکرانه کردند جهانی وقف آتشخانه کردند. نظامی . نخورده جامی از میخانه ٔ ما کنداز شکرها شکرانه ٔ ما. نظامی . ◄ حق الجعاله وآنچه داده میشود به کسی که طرفداری از مدعی و یا مدعی علیه نماید. (ناظم الاطباء).