شکربار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکربار. [ ش َ ک َ / ش َک ْک َ ] (نف مرکب ) شکرریز. (ناظم الاطباء) : سوی شهر مداین شد دگر بار شکر با او به دامنها شکربار. نظامی . ندارد تنگنای خاک صائب این قدر شکّر نی ِ کلک تو از جایی شکربار است میدانم . صائب تبریزی (از آنندراج ). سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست ؟ ملک الشعراء بهار (در تضمین از غزل سعدی ). ◄ بسیار شیرین . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). سخت شیرین، خواه در معنی حقیقی و خواه در معنی مجازی چنانکه در گفتار و نغمه و جز آن : صدف لؤلؤ شهوار بود دیده ٔ آنک دل او عاشق آن لعل شکربار بود. امیرمعزی . لفظ گوهربار تو پرگوهرم کرده ست طبع لفظ شکّربار تو پرشکّرم کرده ست کام . امیرمعزی . راست کن لفظ خود به جود و کرم ای نه چون لفظ تو شکرباری . سوزنی . بوسی از آن لعل شکربار تو گر بدهی بی جگر ازجان به است . مجیر بیلقانی . اگر خوردم زمان را من شکروار زبان چون تویی بادا شکربار. نظامی . ز شیرین دست بردارم به یکبار شکرنامی به چنگ آرم شکربار. نظامی . هزار نامه پیاپی نوشتمت که جواب اگرچه تلخ دهی در سخن شکرباری . سعدی . ز لطف لفظ شکربار گفته ٔ سعدی شدم غلام همه شاعران شیرازی . سعدی . شیرین دهان آن بت عیار بنگرید دُر در میان لعل شکربار بنگرید. سعدی . تا نگردیده ست از خط تنگ وقت آن دهان بوسه ای زآن لعل شکّربار میخواهد دلم . صائب تبریزی (از آنندراج ). بس که می چسبد بهم کام و لب از شیرینیَش نقل نتوان کرد گفتار شکربار ترا. صائب تبریزی (از آنندراج ). ♦ زبان شکربار ؛ نیکو و شیرین سخن گوینده : هرچه اززبان شکربار آن مهتر بیرون رفت همه نیکو رفت . (قصص الانبیاء ص ٢٣٩). ♦ شکربار کردن ؛ پرشکر ساختن . شکرافشان کردن . ۩ ساز کردن نغمه و آهنگ : چو کردی باغ شیرین را شکربار درخت تلخ را شیرین شدی بار. نظامی . ♦ لب شکربار ؛ بسیار شیرین : هرکه لب شکربار ترا بمزد بشکرانه هزار جان فدا کند. (سندبادنامه ص ١٣٠). کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه ای زآن لب شیرین شکربار بیار. حافظ. ۩ لب که سخنان شیرین از آن برآید : هرچه زآن تلختر نخواهد گفت گو بگو از لب شکربارش . سعدی . من معتقدم به هرچه گویی شیرین بود از لب شکربار. سعدی . ◄ کنایه از شیرین سخن . که سخنی چون شکر شیرین دارد. که گفتار و حرکاتی شیرین دارد. (یادداشت مؤلف ) : جوابش داد شیرین شکربار که باید بودنت در بند این کار. نظامی . به داور شدم با شکربارها مرا بیش از او بود بازارها. نظامی . کجا آن تازه گلبرگ شکربار شکر چیدن ز گلبرگش به خروار. نظامی .