شکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکردن . [ ش ِ ک َ دَ ] (مص ) شکار کردن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث ) (از برهان ). قنص . اقتناص . صید. صید کردن . شکریدن . شکاریدن . شکار کردن . (یادداشت مؤلف ).شکار کردن و شکستن انسان یا حیوانی را : شیر گوزن و غرم را نشکرد چونکه تو اعدای ترا بشکری . دقیقی . چو بهرام دانست کآمَدْش مرگ نهنگی کجا بشکرد پیل و کَرگ . فردوسی . به پیر و جوان یک بیک بنگرد شکاری که پیش آیدش بشکرد. فردوسی . کسی زنده بر آسمان نگذرد شکار است و مرگش همی بشکرد. فردوسی . همان شیر درّنده را بشکرد ز دامش تن اژدها نگذرد. فردوسی . کس از گردش آسمان نگذرد وگر بر زمین پیل را بشکرد. فردوسی . چون روز جنگ باشد جز پیل نفکنی چون روز صید باشد جز شیر نشکری . فرخی . گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای . مسعودسعد. اندر او مرغ خانگی نپرد زآنکه باز از هوا ورا شکرد. سنایی . مرغ آز و نیاز عالمیان باز برّ و عطای تو شکرد. سوزنی . به یک کرشمه و یک غنچه زآن دو شکّر خویش هزاردل بربایی هزار جان شکری . سوزنی . چو باز او شکرد صید او چه کبک و چه گرگ چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر. انوری . چنبردف شکارگه زآهو و گور و یوز و سگ لیک به هیچ وقت از او هیچ شکار نشکری . خاقانی . ♦ باز شکردن ؛ صید کردن . شکریدن : من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را که خران را حکما باز به شیران شکرند. ناصرخسرو. ♦ دل کسی را شکردن ؛ دل او را شکار کردن . دل او را بشکستن . کنایه از کشتن وی : همان کن کجا از خرد درخورد دل اژدها را خرد بشکرد. فردوسی . ◄ گرفتن و اخذ کردن . (ناظم الاطباء). ◄ شکستن . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (غیاث ) (برهان ). شکستن جسمی را چون جام و شیشه و یا عضوی را چون سر و گردن، یا شکست دادن و منهزم ساختن کسی را : که جام برادر برادر خورد هزبر آنکه او جام می بشکرد. فردوسی . ز فرمان یزدان کسی نگذرد اگر گردن شیر نر بشکرد. فردوسی . بدان تا به گفتار تو می خوریم دمی درد و اندوه را بشکریم . فردوسی . سوی بچگان برد تابشکرند بدان ناله ٔ زار او ننگرند. فردوسی . شاه بادی و توانا و قوی تا به مراد گه ولی پروری و گاه معادی شکری . فرخی . پادشاهی گیر و نیکی گستر و گیتی گشای نیکنامی ورز و چاکرپرور و دشمن شکر. عنصری . بیایید تا لشکر آز را به خرسندی از گرد خود بشکریم . ناصرخسرو. عشق تو بجای شکره دایم تا عمر بسر رود شکردم . سوزنی . - جان کسی را شکردن ؛ او را کشتن . از بین بردن : به مادر چنین گفت کای پرخرد همی مهر جان مرا بشکرد. فردوسی . بدین شادمانی کنون می خوریم به می جان اندوه را بشکریم . فردوسی . ◄ کشتن . (یادداشت مؤلف ) : همه مر تو را پاک فرمان برند گه رزم بدخواه را بشکرند. فردوسی . جهانا ندانم چرا پروری چو پرورده ٔ خویش را بشکری که هر کس که خون یل اسفندیار بریزد ورا بشکرد روزگار. فردوسی . یکی اندرآید یکی بگذرد که دیدی که چرخش همی نشکرد. فردوسی . همو دم زدن بر تو بر بشمرد همو برفزاید همو بشکرد. فردوسی . جهان گشاید و کین توزد و عدو شکرد به تیغ تیز و کمان بلند و تیر خدنگ . فرخی . وگر گرگ برطاس را نشکرم ز برطاسی روس روبه ترم . نظامی . ◄ چاره کردن و علاج نمودن . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ). ♦ غم کسی شکردن ؛ تیمار داشتن وی : ما غم کس نخورده ایم مگر که دگر کس نمی خورد غم ما ما غم دیگران بسی خوردیم دیگری نیز بشکرد غم ما. خاقانی . ◄ دارو دادن . (ناظم الاطباء).
شکردن . [ ش ُ ک ُ دَ] (مص ) مردن . ◄ قتل کردن و کشتن . (ناظم الاطباء). لغت و معانی آن مختصر به همین مأخذ است .