شکسته بال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکسته بال . [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) مرغی که بال وی شکسته باشد. (ناظم الاطباء). شکسته بازو. شکسته پر : کآن مرغ شکسته بال چونست کارش چه رسید و حال چونست . نظامی . شکسته بال تر از من میان مرغان نیست دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است . حالتی . شکسته بالم و صیاد هم پرم بسته شکسته بسته ٔ من خوش نموده در نظرش . کلیم (از آنندراج ). رجوع به شکسته بازو و شکسته پر شود. ◄ پریشان خاطر و ملول و با ملالت . (ناظم الاطباء). کنایه ازفروتن و ناتوان و شکست خورده . (یادداشت مؤلف ). رنج دیده . سختی دیده . که به رنج و سختی اندر باشد : چرخا چه خواهی از من عور برهنه پای دهرا چه جویی از من زار شکسته بال . ؟ ♦ امثال : احوال دل شکسته بالان دانی . (یادداشت مؤلف ).