شکسته خاطر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکسته خاطر. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ طِ ] (ص مرکب ) مضطرب . آشفته . پریشان . مغموم . آزرده . (ناظم الاطباء). شکسته دل که استعاره ٔ مشهور است . (آنندراج ).که خاطری رنجیده و آزرده دارد : من شکسته خاطر از شروانیان وز لفظ من خاک شروان مومیایی بخش ایران آمده . خاقانی . گرچه در غربت ز بی آبان شکسته خاطرم ز آتش خاطر به آبان ضیمران آورده ام . خاقانی . اصحاب از تعنت او شکسته خاطر میماند. (گلستان ). رجوع به شکسته دل شود.