شکفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکفتن . [ ش ِ ک َت َ ] (مص ) شکافتن . کافتن . شکافته شدن . (ناظم الاطباء). ◄ شکفته شدن . خندان گشتن : گل روی آن ترک چینی شکفت شمال آمد و راه میخانه رفت . نظامی . ◄ خم کردن . کج کردن . ◄ تافتن . تاب دادن . ◄ ناهموار کردن . ◄ صبر و تحمل کردن . شکیبایی نمودن . (ناظم الاطباء).
شکفتن . [ ش ِ ک ُ ت َ ] (مص ) واشدن غنچه ٔ گل . (برهان ). خندیدن گل . خندان شدن گل . واشدن . گشادن . شکفته شدن . (ناظم الاطباء). بشکفیدن . بازشدن غنچه . به حد گل رسیدن غنچه . صورت برگها گرفتن شکوفه . بازشدن . انفغار. ابتزال . مثل این است که این فعل و شکافتن یکی است چه هر دو بمعنی بازشدن است، یعنی از یکدیگر جدا شدن . یک مصدر بیشتر ندارد. (یادداشت مؤلف ). گشوده شدن غنچه . (غیاث ): تفتح ؛ شکفتن گل . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (از منتهی الارب ). تفرج ؛ شکفتن شکوفه . (از منتهی الارب ). فغم، تفغم، فغوم ؛ شکفتن گل . (از منتهی الارب ) : شکفت لاله تو زیغال بشکفان که همی ز پیش لاله به کف بر نهاده به زیغال . رودکی . حاسدم بر من همی پیشی کند این زو خطاست بفسرد چون بشکفد گل پیش ماه فرودین . منوچهری . گل شکفت و لاله بنمود از نقاب سرخ روی آن ز عنبر برد بوی و این ز گوهر برد رنگ . منوچهری . بشکفی بی نوبهار و پژمری بی مهرگان بگریی بی دیدگان و باز خندی بی دهن . منوچهری . تا گرد دشتها همه بشکفت لاله ها چون درزده به آب معصفر غلاله ها. منوچهری . به باغ دین از او سوسن شکفته ز بن برکنده بیخ خار عصیان . ناصرخسرو. گر گل حکمت برجان تو بشکفتی مر ترا باغ بهاری به چه کارستی . ناصرخسرو. حیرتم بر بدیهه خار نهاد تا به باغ بدیهه گل بشکفت . ناصرخسرو. بهار عام شکفت و بهار خاص رسید دو نوبهار کز آن عقل و طبع یافت نوا. خاقانی . دلی که بال و پری در هوای خاک بزد ندید خواب شکفتن چو غنچه ٔ تصویر. خاقانی . ای تازه گلبُنی که شکفتی به ماه روی با این نسیم خوش ز گلستان کیستی ؟ خاقانی . نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که به هنگامه ٔنیسان شدنم نگذارند. خاقانی . بس شاخ که بشکفد به خرداد میوه ش نخورند جز به آبان . خاقانی . عجب نوش شکر پاسخ چنین گفت که عنبربو گلی در باغ بشکفت . نظامی . گرنبودی در جهان امکان گفت کی توانستی گل معنی شکفت . عطار. دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار. سعدی . هزارم درد می باشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمی آید چو غنچه وقت بشکفتن . سعدی . سبزه دمید و خشک شد و گل شکفت و ریخت بلبل ضرورتست که نوبت دهد به زاغ . سعدی . گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی . سعدی . پیرامن نوبهار فضلت بشکفته هزار گونه ریحان . ؟ (از صحاح الفرس ). یک گل از صد گل عمرش نشکفتست چرا پشت خم کرد چو پیران معمر نرگس . سلمان ساوجی . صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که بسی چون تو درین باغ شکفت . حافظ. ◄ واشدن هر چیز بسته مانندغنچه . (ناظم الاطباء). ♦ شکفتن تخم ؛ ترکیدن آن مقارن برآمدن جوجه . (یادداشت مؤلف ). ◄ مجازاً، شادان شدن . خندان گشتن . عظیم شاد شدن . سخت شادان گشتن . (یادداشت مؤلف ). تبسم کردن . خندان شدن . (ناظم الاطباء). خندان شدن . (برهان ) : می شکفتم ز طرب زآنکه چو گل بر لب جوی بر سرم سایه ٔ آن سرو سهی بالا بود. حافظ. ♦ برشکفتن ؛ خوش و خندان شدن : ملک زین حکایت چنان برشکفت که چیزش ببخشید و چیزش نگفت . سعدی (بوستان ). ♦ مثل گل شکفتن یا برشکفتن رخ ؛ آثار مسرتی بسیار در چهره ٔ او پدیدار شدن . (یادداشت مؤلف ). خندان و متبسم شدن چهره : چو آمد بر او همه بازگفت رخ نامور همچو گل برشکفت . فردوسی . ◄ از هم فروریختن . بازشدن آهک نو که آب بر وی ریزند. بازشدن سنگ آهک پخته چون آب بر او افشانند. (یادداشت مؤلف ). ◄ باز کردن . شکوفانیدن . شکفته کردن . خندانیدن : روزگارم گلی شکفت از تو که به عمری چنان نهد خاری . انوری . ◄ بازکردن . آشکار کردن . فاش ساختن . (از یادداشت مؤلف ) : که این جام سر شما را شکفت همه جامهای شما بازگفت . شمسی (یوسف و زلیخا). ♦ برشکفتن ؛ بازکردن . فاش کردن . برگشادن : پس او نیز یک لخت گفتن گرفت سر رازها برشکفتن گرفت . شمسی (یوسف و زلیخا).
شکفتن . [ ش ِ ک ِ ت َ ] (مص ) نگریستن با تعجب . ◄ شگفت نمودن . متعجب شدن . حیران شدن . شگفتن . (ناظم الاطباء). تعجب نمودن . (برهان ). ◄ آشفته گردیدن . (ناظم الاطباء).